احمد شاملو از چهرههای درخشان ادبیات فارسی و شخصیتی روشنفکر و متفکری ادبی محسوب میشود که تبحر و تخصص فراوانی در حوزه ادبیات و شعر داشت؛ شاعری به قریحه بینظیر و اشعاری با دستمایههای عمیق انسانی و تعهد اجتماعی که همه هستی خود را به شعر، آزادی و انسانیت هدیه داد. (مهدی احمدی)
به گزارش ایرنا؛ سیر تکاملی شعر ایران حاصل تلاش جگرسوز شاعران اخلاقی است که بیادعا و تنها، عصاره عاشقان شده و بیهیاهوی موجاندازان ساحلنشین، توفان به پا کرده جامعه را سراب از چشمه ادبیات و فرهنگ میکنند که یکی از این چهرهها احمد شاملو است؛ شاعری یگانه که زایش دوباره همچون او بختی بزرگ میخواهد تا با واژگانش، جهان را سرمست حضور مهربانی خود کند.
تولد و خانواده
احمد شاملو ۲۱ در ۱۳۰۴ خورشیدی در تهران به دنیا آمد. پدرش حیدر افسر ژاندارمری و مادرش کوکب عراقی از قفقازی هایی بود که انقلاب بلشویکی ۱۹۱۷ روسیه، خانوادهاش را به ایران کوچانده بود. پدرش مردی نظامی و دائم در ماموریت بود و همین اتفاق زندگی سختی به خاطر کار و کارآکتر پدرش نصیبش میکرد زیرا او افسری کله شق بود که همیشه به او ماموریت های پرت و دور از مرکز میدادند(۱).
تحصیلات نیمه تمام
شاملو تحصیلات ابتدایی را در شهرهای خاش، زاهدان و مشهد گذراند و برای طی دوره متوسطه به تهران آمد و در دبیرستان ایرانشهر ثبت نام کرد و تا سال سوم در این دبیرستان درس خواند اما در ۱۳۲۵ خورشیدی و پس از بازگشت به تهران در حالی که هنوز سال چهارم دبیرستان را تمام نکرده بود، برای همیشه درس و مدرسه را کنار گذاشت. وی در خصوص ترک تحصیل در گفت وگویی می گوید: فهمیدم از مدرسه چیزی عایدمان نمی شود، سیستم آموزشی ما سیستمی استعماری است، مردم تعلیم دیده نیستند. آنها چیزی از این سیستم یاد نمی گیرند. عطش خواندن و آموختن و تجربه کردن شرایط را داشتم به همین خاطر هم پیش از موعد مدرسه را ول کردم، هرچه مییافتم، میخواندم، درگیر سیاست شدم و بعضی وقت ها مخفیانه کتابچه های خطرناک پیدا میکردم و آنها را هم میخواندم(۲).
زندانی شدن در نوجوانی
شاملو در حالی که هنوز نوجوانی بیش نبود و در منطقه ترکمن صحرا میزیست، فعالیتهای سیاسی خود را آغاز کرد و در ۱۳۲۲ خورشیدی که به تهران بازگشت، برای نخستین بار دستگیر شد و به زندان رفت. چنانکه خودش میگوید: موقعی که رضاخان را بردند، من بچه بودم زیر ۱۶ سال. بدون هیچ درک و شعوری، فقط یک چیز توی ذهن من فرو رفته بود که روس و انگلیس مانع پرواز کردن این ملت بدبخت هستند و وقتی که آلمان با روس و انگلیس در حال جنگ است و ما تبلیغات اینها را می شنویم یک بچه ۱۵-۱۶ ساله که هیچ نوع سابقه تفکر سیاسی اجتماعی ندارد. فکر میکنی چه حادثه ای برایش اتفاق میافتد، این حادثه که اگر نیاز بالیدن و شوریدن و گردن کشیدن در ذاتش باشد، میگوید من طرفدار آلمانم چون دارد، دشمن مرا میکوبد. من با این ذهنیت و با این سادگی وارد یک جریان ضد متفقین شدم که کارم به زندان کشید. (۳).
آغاز آشنایی با نیما
فروردین ۱۳۲۵ خورشیدی بر بساط یک روزنامه فروشی، نقاشی نیما کار رسام ارژنگی و چاپ شعر ناقوس در روزنامه پولاد، آغازی برای ارتباط شاملو با نیمایوشیج بود. چاپ شعر ناقوس نیما باعث میشود تا شاملو به او علاقمند شود و خودش میگوید: نشانیاش را پیدا کردم. رفتم در خانهاش را زدم. دیدم مردی با همان قیافه که رسام ارژنگی کشیده بود آمد دم در. به او گفتم: استاد اسم من فلان است، شما را دوست دارم و آمدهام به شاگردیتان. فهمید کلک نمی زنم. در من صمیمیتی یافته بود که آن را کاملاً درک میکرد. دیگر غالباً من مزاحم این مرد بودم و بدون اینکه فکر کنم دارم وقتش را تلف میکنم، تقریبا هر روز پیش نیما بود(۴).
از آن زمان بود که بنابه گفته انور خامه ای، شاملو ۲ زانوی ادب در برابر استاد بر زمین نهاد و با دقت و احترام به سخنان نیما گوش فرا می داد. هرچند این آشنایی به ارتباط عاطفی و خانوادگی منجر شد، چنانکه خود شاملو می گوید: جزو خانواده اش شده بودم و گاهی هم نیما و عالیه خانم به خانه ما میآمدند، شامی میخوردیم و حتی شب هم میماندیم.
