بخش پایانی پیلسته  از دکتر محمد حسن ابریشمی ۴ حکیم ابوالقاسم فردوسی

فردوسی، شاهنامه را، با حدود ۵۵۳۶۰ بیت، در فاصله سال‌های ۳۷۱ تا ۴۰۲ هجری سروده است. در برخی از نسخ شاهنامه تنها یک بیت با واژه «پیلسته» مندرج است (چاپ مسکو، ج ۸ ، ص ۱۵۵، بیت ۷۱۹؛ چاپ بر وخیم، ج ۸ ، ص ۲۴۱۰، بیت ۱۷۴۸؛ چاپ دکتر دبیر سیاقی، ج ۵ ، ص ۲۰۸۶، بیت ۱۷۸۵؛ چاپ جلال خالقی مطلق و ابوالفضل خطیبی، ج ۷، ص ۲۳۳، بیت ۱۷۳۶). اول بار ولف (دانشمند گرانقدر آلمانی) جای این بیت را نشان داده و واژه «پیلسته» را در فرهنگ شاهنامه مدخل قرار داده و معنی آن را (به آلمانی: Elefenbein ) دندان فیل (عاج) ثبت کرده است. در پی وی دهخدا ( لغت‌نامه، ذیل پیلسته) همین بیت شاهنامه را شاهد آورده است: «یکی گنبد از آبنوس و ز عاج / به پیکر ز پیلسته و شیز و ساج»

در بیت مزبور «پیلسته» به معنی «عاج»، و «شیز» نام درخت «آبنوس» با چوبی سیاه و سخت و گرانبها است، و «ساج» نام درختی هندی با چوبی بسیار محکم است. اگر بیت مزبور افزوده نساخ و الحاقی نباشد شاهنامه قدیم‌ترین منبعی است که واژه فارسی «پیلسته» را دارد؛ اما به گمان این هیچمدان، به نظر می‌رسد که الحاقی باشد، چون براساس پژوهش ولف، واژه «آبنوس» ۳۱ بار، و کلمه معرب «شیز» ۸ بار، در مضامین شاهنامه به کار رفته که تنها در بیت مزبور این دو کلمه با معنی واحد (آبنوس: شیز) با هم آمده است؛[۱] همچنین لغت عربی «عاج» مندرج در شاهنامه 35 بار تکرار شده در حالی که «پیلسته» تنها یک‌بار، آنهم در بیت مزبور و همراه با «عاج»، و با همان معنی عاج، آمده است؛ ثانیاً هیچ‌کدام از فرهنگ فارسی‌نویسان قدیم بیت مزبور را به عنوان شاهد «عاج»، «ساج»، «پیلسته» و «شیز» ثبت نکرده‌اند؛ ثالثاً در برخی از نسخ خطی شاهنامه (چون نسخه بدل‌های مورد استناد در شاهنامه چاپ مسکو) مصرع دوم بیت مزبور بدون کلمه «پیلسته» ـ از جمله در وجوه : «به پیکر چو بایسته از شیز و ساج»، «چو بنگاشته پیکر از شیر و ساج» و «چو پیکر بیاراسته سرو و ساج» ـ آمده است.

۵. عنصری بلخی

در ملحقات دیوان عنصری بلخی[۲] این بیت: «چو بر روی ساعد نهد سر به خواب / سمن را ز پیلسته سازد ستون» به نقل از سروری کاشانی (از فرهنگ فارسی‌نویسان قرن یازده هجری) مندرج است. بنا به تعریف سروری:

پیلسته: رخساره باشد و آن را دیم و دیمه نیز گویند؛ و در اکثر نسخ به این معنی به نظر رسیده، و در انیس العاشقین ] ؟ انیس العشاق[ مسطور است که شعرای قدیم ساعد را «پیلسته» گویند. مثالش عنصری فرماید … و از اکثر السنه مستعدان ]؟ ظاهراً زبان‌دانان منظور است[ به معنی انگشت مسموع شده، و این بیت حکیم اسدی مؤید این قول است که : «ز پیلسته سنبل همی دسته کرد / به دُر باز پیلسته را خسته کرد». اما بعد از تتبع بسیار در یکی از کتب معتبر به معنی عاج به نظر رسیده و بر این قول اعتماد تمام هست، و دو بیت مذکور به این معنی، انسب و الیق ] لایق‌تر، شایسته‌تر[ است.[۳]

شرف‌الدین محمد رامی(وفات ۷۹۵) نوعی فرهنگ زیبایی‌شناسی مشتمل بر حدود دو هزار واژه وصفی و تشبیهی و استعاری به نام انیس العشاق را در ایران تألیف کرده، و در باب پانزدهم «در صفت ساعد» از جمله نوشته است: «شعرای قدیم ساعد را «پیلسته» گفته‌اند، و در صفت خواب کردن معشوق بر سر دست عنصری می‌گوید، شعر : چو بر روی ساعد نهد سر به خواب / سمن را ز پیلسته سازد ستون». به گمان این هیچمدان به دلیلی آشکار و قابل اثبات، در مطلب مزبور اصطلاح «سردست» به معنی پنجه یا انگشتان دست است؛ به نوشته انیس العشاق: شاعران «رخسار / روی» را «سمن» گفته‌اند.[۴] بنابراین، و حتی براساس تجربه‌ عینی و ملموس وقتی کسی «بر روی ساعد سر به خواب نهد» باید پنجه یا انگشتان دست (پیلسته) را بر روی رخسار (سمن) بگذارد یا ستون کند، پس «پیلسته» در بیت مزبور به معنی انگشتان دست باید باشد و نه ساعد.

۶. خاقانی شروانی

در دیوان خاقانی شروانی و نیز در مثنوی تحفه العراقین و منشآت خاقانی واژه پیلسته نیامده است. اما جمال‌الدین حسین انجوی شیرازی (از فرهنگ فارسی‌نویسان قرن یازده هجری در هند) در فرهنگ جهانگیری، به جای «پیلسته» کلمه «بیلسته» را مدخل گرفته و در تعریف آن نوشته است: «انگشتان دست را گویند، خاقانی فرماید: نیش بیلسته ناقص چو شغال / شغل سگساری و دستان چکنم»؛[۵] مصرع اول این بیت در نسخ چاپی دیوان خاقانی[۶] در وجه : «پیش تند استر ناقص چو شغال» آمده است، بنابراین مؤلف فرهنگ جهانگیری نسخه دیگری در اختیار داشته، یا این بیت را از جایی نقل کرده که کاتب یا خود او گرفتار اشتباه شده است.

۷. خواجوی کرمانی

مرحوم دکتر عفیفی در حاشیه فرهنگ جهانگیری بیتی از همای و همایون سروده خواجوی کرمانی (همای و همایون) با کلمه «پیلسته» را نقل کرده است. خواجوی کرمانی (کمال الدین ابوالعطاء محمود بن علی، وفات ۷۵۲) از پرکاترین شاعران قرن هشتم هجری، دیوان شعر و نیز مثنویان داستانی وعرفانی وی ـ چون گوهرنامه، کمال‌نامه، روضه‌الانوار، گل و نوروز، همای و همایون و سام‌نامه ـ بیش از سی‌هزار بیت دارد. خواجو تنها یک بیت در همای و همایون واژه «پیلسته» را در مضامین خود آورده است. آنجا که بین همایون (دختر فغفور چین) و شاهزاده همای (از نسل شاهان کی) مناظره در می‌گیرد، همایون سر تا پا در لباس رزم و مغفر (کلاه خُود آهنین) پوش در برابر همای به رجز خوانی می‌پردازد «گر اسفندیاری و اسکندری / هم اکنون ز دستم کجا جان بری» و همایون:

چنین داد پاسخ که ای ارجمـند              چه سازی به پیلسته پیچان کمند؟

گرین قالب زار و زرد ایدرست                دلــم در کمند همـایون درســت

واژه «پیلسته» در بیت مزبور ـ که در یکی از نسخ خطی در وجه «پیل استه» ثبت شده ـ با معنی قدیم آن کنایه از دست زیبا و ظریف همایون است. این بیت از نظر مضمون شباهتی به نخستین بیت سروده اسدی طوسی (مندرج در مباحث پیشین) دارد، می‌توان گمان برد که خواجو تحت تأثیر مضامین گرشاسب‌نامه واژه «پیلسته» را در این بیت آورده باشد، احتمال دارد، در قرن هشتم هنوز هم مفهوم قدیمی «پیلسته» در اذهان خواص نواحی کرمان باقی بوده است، که به گمان این هیچمدان بعید می‌نماید؛ زیرا در فاصله قرن پنجم تا هشتم دیگر سخن سرایان و نویسندگان در گستره پهناور خراسان و ماوراء النهر قدیم واژه «پیلسته» را در آثر خود نیاورده‌اند. بنابراین بعید می‌نماید که بعد از سه قرن، به دور از خراسان، در کرمان تداول آن استمرار پیدا کرده باشد. به هر صورت به نظر می‌رسد، خواجوی کرمانی آخرین سخنوری بوده که این واژه نامتداول فراموش شده را در بیت مزبور آورده است. این بیت به عنوان شاهد در فرهنگ‌های فارسی ادوار گذشته ثبت نشده و اخیراً در فرهنگ سخن در تعریف «پیلسته» به شاهد گرفته شده است «پیلسته 1. استخوان فیل، دندان فیل، عاج ]بیت ناصرخسرو[ … ۲. (مجاز) انگشت دست که در سفیدی مانند عاج است ]بیت خواجو[…».

۸. ادیب الممالک فراهانی

ادیب الممالک فراهانی (محمدصادق، متخلص به امیری، وفات ۱۳۳۶ قمری)، شاعر و نویسنده عصر قاجار، تألیفی منظوم با عنوان پیوسته فرهنگ پارسی دارد، که: «نوعی نصاب است. نطیر نصاب الصّبیان، تألیف ابونصر فراهی، جز آنکه پیوسته فرهنگ به پارسی سره است. کلمه پیوسته در لغت به معنی منظوم و به رشته نظم کشیده است، فرخی می‌گوید: او هنر دارد بایسته، چون بایسته روان / او سخن راند پیوسته چو پیوسته دُر، بنابراین پیوسته فرهنگ فارسی، درواقع کتاب لغتی است منظوم…».[۷]

ادیب الممالک فراهانی در سال ۱۳۱۲ قمری سرودن ابیات پیوسته فرهنگ فارسی را آغاز کرده معانی برخی از واژگان پهلوی (فارسی میانه) و معادل فارسی آنها، و گاه معادل برخی از واژگان دشوار یا منسوخ شده فارسی، را در سروده‌های خود آورده است. گاهی هم برای پاره‌ای از واژگان فراموش شده همان مضامین و تعاریف مندرج در فرهنگ‌ها را در ابیاتی آورده است. از جمله برای «پیلسته» واژه نامتداول طی چند قرن پیش از خود را در این بیت با معنی «عاج» یاد کرده است: چو «مَصطَکی: کِیَه»، «گوشاو: جَنطیانا» باشد / «شنوشه: عطسه» و «پیلسته» باشد: «عاج». در بیت مزبور لغت «مصطکی» نام نوعی صمغ است که در برخی از منابع با نام «علک رومی» آمده، و کلمه «کیه» گویشی از وجه تسمیه جزیره‌ای از مجمع‌الجزایر یونان در دریای اژه، که از آن با نام «خیو» و «کیو» و غیر آن نیز یاد شده است.[۸]

تعاریف دیگر فرهنگ‌ها

واژه فارسی «پیلسته»، و صورت املایی «بیلسته» آن در فرهنگ‌های قدیم ـ چون لغت فرس (تألیف اسدی طوسی، قرن ۵) صحاح الفرس (تألیف محمدبن هندوشاه نخجوانی، قرن ۸)، مجموعه‌الفرس (صفی کحال، قرن ۸)، تحفه‌الاحباب (اوبهی هروی، تألیف ۹۳۶)، فرهنگ وفایی (حسین وفایی، قرن ۱۰ هجری) و فرهنگ فارسی مدرسه‌ سپهسالار (منسوب به قطران) ـ مدخل انتخاب نشده است. اول بار فخرالدین مبارکشاه قواس غزنوی در فرهنگ قواس (تألیف ۷۱۶، در هند) به تعریف آن پرداخته است: «پیلسته: رخسار است، اسدی طوسی گفت: به پیلسته دیبای چین …»؛ نذیر احمد (استاد زبان فارسی دانشگاه علیگر هند) مصحح فرهنگ قواس در حاشیه می‌افزاید: «در زفان گویا، «پیلسته»: «رخساره؛ نیز همین ]تعریف[ است» در مؤید الفضلا ]تألیف محمدبن لادلاهوری، ۹۲۵ قمری در هند[ ج ۱، ص ۲۲۷؛ و در مدارالافاضل ]تألیف الله دادفیضی، ۱۰۰۱ قمری، در هند[، ج ۱، ص ۳۳۴؛ برهان قاطع، ج ۱، ص ۴۷۷؛ فرهنگ سروری، ج ۱، ص ۲۷۲». استاد نذیر احمد در ادامه با نقل همان ابیات اسدی طوسی (مندرج در مباحث پیشین)، می‌افزاید «… و این هر سه بیت شاهد معنی انگشتان دست می‌باشد، اما برای معنی رخساره و روی ـ چنان که در برهان قاطع و غیره مذکور است ـ هیچ شاهدی یافته نمی‌شود».

به گمان این هیچمدان، به نظر می‌رسد که قواس غزنوی معنی قدیم «پیل»، یعنی «پیله ابریشم»، را «ابریشم» یا «دیبا»ـ از مشبهات رخسار خوبان در سروده‌های قدیم فارسی ـ شنیده، و «پیلسته» را «رخسار» معنی کرده است. و همین تعریف موجب اشتباه دیگر فرهنگ فارسی‌نویسان بعدی در هند شده، از آن جمله است: بدرالدین ابراهیم صاحب فرهنگ پنج‌بخشی معروف به زفان ‌گویا و جهان پویا (تألیف اوایل قرن نهم، پیش از ۸۳۷ هجری در هند) به پیروی از فرهنگ قواس این تعریف را نقل کرده است «پیلسته: رخساره»؛[۹] و در پی آن ابراهیم قوام فاروقی صاحب فرهنگ ابراهیمی مشهور به شرفنامه منیری (تألیف ۸۷۸ در هند) همان تعریف را با افزودن واژگان «دیم» و «دیمه» به معنی «رخسار» ثبت کرده است «پیلسته : رخساره و آن را دیم و دیمه نیز گویند».[۱۰] در حدود یک قرن بعد نیازی حجازی ] ؟ انتساب «نیازی»‌ به حجاز قطعاً اشتباه است، چون در اصل «نیازی بخاری»، اهل بخارا بوده که اول بار در دیباچه فرهنگ جهانگیری «بخاری» به «حجازی» تحریف شده[،[۱۱] صاحب فرهنگ منظوم موسوم به جامع اللغات، همان تعریف شرفنامه منیری را در مصرع دوم بیت زیر، طی قصیده ۴۹ بیتی نقل کرده است:

«گُلَّه» چون موی]؟ گوی[،[۱۲]و «کلاله» موی پیچیده بود

 «دیم» و «دیمه» است چون «پیلسته» رخسارکسان[۱۳]

پس از آن دیگر فرهنگ فارسی نویسان همین خطا را مرتکب شده‌اند؛ همچنان که این اشتباه را در تعاریف بیلسته و پیلسته مندرج در فرهنگ جهانگیری، برهان قاطع، مجمع‌الفرس می‌توان ملاحظه کرد. در دیگر فرهنگ‌های فارسی تألیف قرن ۱۱ هجری در هند نیز این اشتباه تکرار شده است. از آن جمله واژه «پیلسته» در سرمه سلیمانی به معنی: «رخساره»، در فرهنگ جعفری: «رخساره و ساعد»؛[۱۴] و در فرهنگ رشیدی
«پیلسته: یعنی استخوان فیل که عبارت از عاج باشد».[۱۵] پس از آن رضاقلی‌خان هدایت در فرهنگ انجمن آرا (تألیف ۱۲۸۸ در ایران) با نقل تعاریف برهان قاطع و فرهنگ جهانگیری و استناد به همان ابیات از اسدی طوسی در ذیل «بیلسته» می‌افزاید:

بیلسته به بای پارسی ]پ[ است و پیل همان فیل و استه مخفف استخوان … و استخوان پیل عاج است و ساعد خوبان را در سفیدی به عاج تشبیه کنند، چون انگشتان دست نیز از اجزای ساعد‌اند مجازاً بر انگشتان نیز اطلاق شده».[۱۶]

همو (رضاقلی خان هدایت) در تعریف «پیلسته» نیز شرحی مشابه نقل کرده، و همان بیت عنصری را شاهد آورده است. ادیب الممالک فراهانی (محمد صادق، وفات ۱۳۳۶ ق / ۱۲۹۵ ش)، نویسنده و شاعر توانا، ذیل عنوان «پیوسته فرهنگ پارسی» منظومه‌ای همچون نصاب الصبیان (تألیف ابونصر فراهانی) دارد،[۱۷] و در آن واژگان فارسی سره و گاه پهلوی (فارسی میانه) و معادل آنها را در ابیات سروده خود آورده، از آن جمله است: «چو مصطکی: کِیَه گوشا و جنطیانا باشد / شِنوشه: عطسه، و پیلسته نیز باشد: عاج».[۱۸]

صاحب فرهنگ آنندراج (تألیف ۱۳۰۰) همان تعاریف انجمن آرا را عیناً با ذکر مأخذ نقل کرده است؛[۱۹] پس از آن ناظم الاطبا (وفات ۱۳۴۲ ه‍ ق/ ۱۳۰۲ ش) نوشته است «بیلسته: انگشتان دست و نوعی گل» و «پیلسته: روی، رخسار، چهره، ساعد، انگشت، تیماج و چرم بز و یک قسم بوی خوش که از مراکش آورند»؛[۲۰] معلوم نیست ناظم الاطبا معانی مشکوک یا نادرست تیماج و چرم و … را از کجا نقل کرده است. سیدمحمدعلی داعلی‌الاسلام لاریجانی، دانشمندی که با زبان‌های کهن ایرانی و هندی (اوستایی، پهلوی، سنسکریت) آشنا بوده است، در فرهنگ نظام (تألیف ۱۳۰۵ ش، هند، حیدرآباد دکن) این دو تعریف را ثبت کرده است:

پیلسته: هسته و استخوان پیل که نام دیگرش «عاج» است. لفظ مذکور مشبه به دست و ساعد سفید و غیر آن است، چنانچه عنصری گوید: «چو بر روی ساعد … / سمن راز پیلسته ساز دستون». شاید «بیلسته» هم مبدل همین لفظ است».

پیلستگین: چیز ساخته از «پیلسته» و «عاج»؛ شعر فخر گرگانی: «مزن پیلستگین دو دست … / … عنبرین سوی».[۲۱]

دهخدا در لغت‌نامه معانی مجهولِ ناظم‌الاطبا را نقل نکرده است. دکتر محمد معین در فرهنگ فارسی این تعاریف بی‌شاهد را دارد: «بیلست bilast ( = bilist = بیلسته، از سغدی، قیاس کنید با بدست): وجب، شبر» و «بیلسته (= بیلست): وجب، شبر»؛[۲۲] و نیز همو: «پیلس Pilas (= پیلسته = پیلاس): پیلسته، عاج»؛ و تعاریف «پیلستگین» و «پیلسته» مستند به شواهد شعری است: «پیلستگین منسوب به پیلسته، آنچه از عاج ساخته باشند؛ پیلسته، … » و «پیلسته (پیل + استه (= است > استخوان<)= پیلاس = پیلس = فیلسته): ۱. استخوان فیل، دندان فیل، عاج: «وان چون چنار…» (ناصرخسرو). ۲. (مجازاً) انگشت دست، اصبع: «به پیلسته…» (اسدی). ۳. (مجازاً) ساعد (دست). ۴. رخ، روی، رخساره».[۲۳]

مؤلفان فرهنگ سخن (به سرپرستی دکتر حسن انور) تعاریف مشابهی نقل کرده‌اند: «بیلسته: پیلسته» «پیلستگین ]هندی، فارسی[: مربوط به «پیلسته»؛ از جنس عاج، یا سفید مانند عاج: «بت پیلستگن… / … شمسه چین» (فخرالدین گرگانی).[۲۴] «پیلسته ]هندی، فارسی[: ۱. استخوان فیل؛ دندان فیل؛ عاج: «و آن چون چنار قد… / … دست چو پیلسته» (ناصرخسرو). ۲. (مجاز)  انگشت دست که در سفیدی مانند عاج است: «چنین داد پاسخ … / … به پیلسته پیچان کمند» (خواجو: همای و همایون). اما به گمان این هیچمدان برابر مستنداتی که گذشت واژگان «پیلسته» و «پیلستگین» اصل و ریشه ایرانی داشته است و نسبتی با لغات هندی ندارد.

این بود شمه‌ای از چگونگی پیدایی واژه «پیلسته»، محدوده مکانی و زمانی تداول آن، رو به فراموشی گذاشتن، تطور تعبیرات و مفاهیم این واژه فارسی، در سروده‌های شاعران که مایه سردرگمی فرهنگ فارسی‌نویسان از دیرباز تا امروز شده است. امیدوار است، حاصل پژوهش‌ها و کوشش‌های پژوهشی چندین ساله این هیچمدان مورد توجه خوانندگان پژوهشگر روزنامه اطلاعات قرار گیرد.

[۱]. همو، همان کتاب، ص ۴، ۵۸۸، ۵۹۴.

[۲]. دیوان عنصر بلخی، به کوشش دکتر محمد دبیر سیاقی، ص ۳۴۳، بیت ۳۲۷۲.

[۳]. مجمع الفرس یا فرهنگ سروری، ج ۱، ص ۳۷۲.

[۴]. شرف‌الدین محمد رامی، انیس الاشاق، ذیل «صفت ساعد» ص ۸۰.

[۵]. فرهنگ جهانگیری، ص ۳۲۳۰.

[۶]. دیوان خاقانی شروانی، به کوشش جهانگیر منصوری، ص ۱۷۳؛ همان کتاب، به کوشش دکتر ضیاءالدین سجادی، ص ۲۵۳.

[۷]. دکتر سیدعلی موسوی گرمارودی، زندگی و شعر ادیب الممالک فراهانی، تهران، مؤسسه انتشارات قدیانی، ۱۳۸۶، ج ۲، ص ۱۰۴۱، ذیل عنوان «یادآوری» نوشته دکتراستاد موسوی گرمارودی.

[۸]. کلمه «کیه» گویشی از «کیو» و «کیوس / Chios»، یونانی «خیوس / Xios» لفظاً به معنی «مصطکی» نام جزیره‌ای یونانی در دریای اژه، که در متون کهن عربی و فارسی از آن یاد شده، و در ترکی نام «ساقز آداسی» گرفته که لفظاً به معنی «جزیره سقز» است، مرحوم بابا مردوخ روحانی (وفات ۲۹ دی ۱۳۶۷) از ادبا و نویسندگان معاصر ایران، در تاریخ مشاهیر کردستان (ج ۱، ص ۱۹۸) یکی از علمای قرن ۱۱ هجری به نام «صادق محمد بن ساقزی» اهل جزیره موصوف را در شمار مشاهیر سقز معرفی کرده، و دانشمند دیگری اهل آن جریره را نیز در شمار مشاهیر سقز آورده است (همان کتاب، ج ۱، ص ۲۵۴)، در حالی که شهر سقز در آن دوران هنوز شکل نگرفته است.

[۹]. بدرالدین ابراهیم، فرهنگ پنج بخشی، ص ۵۱.

[۱۰]. ابراهیم خاروقی، شرفنامه منیری، ص ۲۶۵.

[۱۱]. در هیچ یک از تذکره‌ها و منابع قدیم و جدید از شاعری به نام نیازی حجازی یاد نشده، اما در منابع زیادی از نیازی بخاری یا بخارایی سخن رفته است. بنابراین انتساب شاعر پارسی‌گوی به حجاز نادرست است،‌ این انتساب اشتباه از آنجا ناشی شده است که اول بار صاحب فرهنگ جهانگیری (تألیف میرجمال‌الدین حسین انجوی شیرازی، در سال ۱۰۱۷ در هند) در دیباچه آن با ذکر ۴۴ عنوان کتب لغت مورد استفاده خود، هشتمین عنوان را فرهنگ جامع اللغات منظوم نیازی حجازی ثبت کرده است. قطعاً کلمه «حجازی» سهو القلم مؤلف یا قدیم‌ترین نسخه دستنوشته کاتب اولیه فرهنگ جهانگیری، و شاید هم اشتباه چاپی است. زیرا در تعاریف واژگان مندرج در فرهنگ جهانگیری، تنها در تعریف واژگان «پخ»، «چراغک» و «چراغله» ابیاتی از نیازی بخاری شاهد آورده و ابداً در تعریف هیچ واژه‌ای از «نیازی حجازی» ذکری نشده است. مرحوم دکتر رحیم عفیفی مصحح آن، نیز در فهرست اسامی شاعران تنها نام نیازی بخاری را ثبت کرده و جای تعاریف واژگان مزبور را مشخص کرده است (ص ۲۵۸۰). علاوه بر این امین احمد رازی، از معاصران مؤلفان جامع‌اللغات و فرهنگ جهانگیری در تذکره هفت اقلیم (تألیف ۱۰۱۰، به کوشش جواد فاضل، تهران، کتابفروشی علی‌اکبر علمی، بی‌تا، ج ۳، ص ۴۳۶، ۴۳۷) ضمن معرفی شاعران اقلیم پنجم، از جمله بخارا، شرح احوال نیازی بخارایی را نقل کرده است: «در کابل به علت رفض متهم گشته ‌] به قندهار و سپس به هند رفت[… او را از علم معمّا و عروض نفیسی ]؟ نصیبی؟[ موفور بود…». در همان ایام عبدالقادر بدوانی نیز که همانند امین احمد رازی از معاصران نیازی بوده، شرح احوال او را نقل کرده است «اصل از بلده طیبه بخاراست…. در فن شعر و عروض و معمار تاریخ و سایر جزئیات ماهر است و رسایل در آن باب تصنیف کرده … وفات او در تته واقع شده» (منتخب التواریخ، ص ۲۴۷، ۲۴۸). شادروان سعید نفیسی نوشته است: «نیازی بخاری مردی دانشمنده بوده … ودر مجلس همایون ]حکومت ۹۴۷-۹۶۲[ با بیکسی و میرعبدالحی صدر، و.. در افتاده … و در ]شهر[ تته درگذشت در غزل‌سرایی ماهر بود» و «نامش سیدحسن از سادات بخارا بوده و در دربار اکبر ]حکومت ۹۶۳-۱۰۱۴[ نیز رسیده …» ( تاریخ نظم و نثر،‌ ص ۵۵۶، ۸۳۵).

[۱۲].در متن نسخه خطی «کوی» بوده که خانم افسانه شیفته‌فر، در تصحیح واژگان مصحح جامع‌اللغات، آن را به حاشیه برده و درست آن را «موی» پنداشته و وارد متن کرده است. در حالی که در اصل منظور مؤلف «گوی» به معنی «گُلَّه / گلوله» بوده که مؤلف حرف «گ» را به شیوه گویش مردمان ماوراءالنهر در وجه «ک» ثبت کرده است (رجوع کنید به مقدمه عبدالرشید تتوی در فرهنگ رشیدی، (تألیف ۱۰۶۴) ص ۲۰؛ و نیز لغت‌نامه ذیل حرف «ک» که به همین نکته اشاره شده است.

[۱۳]. نیازی حجازی ]؟ نیازی بخاری[، جامع اللغات، ص ۲۵.

[۱۴]. سرمه سلیمانی، ص ۵۸، فرهنگ جعفری، ص ۷۶.

[۱۵]. فرهنگ رشیدی، ج ۱، ص ۳۸۸.

[۱۶]. رضاقلی خان هدایت، فرهنگ انجمن آرای ناصری، ص ۲۰۵.

[۱۷]. دکتر سیدعلی موسوی گرمارودی، همان کتاب، ج ۲، ص ۱۰۳۹ – ۱۰۹۶.

[۱۸]. همو، همان کتاب، ص ۱۰۶۱.

[۱۹]. محمد پادشاه، آنندراج، ص ۸۴۳، ۹۸۵.

[۲۰]. ناظم الاطباء (علی‌اکبر نفیسی)، فرهنگ نفیسی، ص ۶۹۲، ۷۶۴.

[۲۱]. داعی‌الاسلام، فرهنگ نظام، ج ۲، ص ۱۶۳.

[۲۲]. دکتر محمد معین، فرهنگ فارسی، ص ۶۳۲.

[۲۳]. همو، همان کتاب، ص ۹۵۸.

[۲۴]. .فرهنگ سخن، دکتر حسن انور، ص ۱۱۷۴.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *