آینه‌ی زندگی، نگاهی به زندگی و شعر پرویز هادی زاده شاعر همشهری به قلم بهمن صباغ زاده

هادیزاده پرویز

شعر پرویز هادی زاده را سال‌ها پیش در کتاب قند و قروت مرحوم تهرانچی دیدم. تهرانچی او را شاعری خوش‌قریحه اما گمنام و گوشه‌گیر معرفی کرده بود و چند ضرب‌المثل منظوم از وی به عنوان نمونه‌ی شعرش آورده بود. شعرهای خوبش و این‌که در جمع شاعران تربت حیدریه نامی از او نبود حرف تهرانچی را تایید می‌کرد. من همان چند خط نوشته‌ی مرحوم تهرانچی را در وبلاگ سیاه‌مشق بازنویسی کردم تا اگر کسی نام و نشان این شاعر را جستجو کرد همان اندک اطلاعات در دسترس باشد و از همشهریان علاقه‌مند به شعر و ادب درخواست کردم که اگر اطلاعات بیشتری از این شاعر همشهری دارند در قسمت کامنت‌ها اضافه کنند.

سال‌ها گذشت، بیش از دوازده سال گذشت و شناخت من از این شاعر همشهری محدود ماند به همان چند خط در کتاب قند و قروت، تا روزی آقای سید کاظم خطیبی در یک مکالمه‌ی تلفنی به مناسبتی از این شاعر همشهری نام برد و پرسید که «شما چرا تا به حال با ایشان مصاحبه نکرده‌اید؟» من به لهجه‌ی غلیظ تربتی گفتم: «کور از خدا چی مَـْیَه؟ دو چَشمِ بینا» و از آقای خطیبی خواهش کردم که واسطه‌ی آشنایی شود تا با ایشان صحبت کنم. چند مرتبه تلفن‌هایی بین من و آقای خطیبی و آقای هادی زاده رد و بدل شد تا بالاخره قرار بر این شد که دوشنبه ۱۹ آبان‌ماه ۱۴۰۴ ساعت ۱۹:۰۰ تلفنی با آقای هادی زاده در مورد زندگی و شعرشان صحبت کنیم.

دوشنبه‌ی موعود بعد از کلاس کارگاه برق، چایی ریختم، ضبط صوت را روشن کردم و شماره‌ی همراه آقای هادی زاده را گرفتم. پرویز هادی زاده مردی مهربان و گرم و گیرا بود. هر سوالی که می‌پرسیدم و هر موضوعی که مطرح می‌کردم کبوتر ذهن او پر می‌کشید به گذشته‌های دور و خاطرات تربت قدیم. آن‌چه در ادامه می‌خوانید حاصل یک مکالمه‌ی حدودا یک ساعته است که بعدا به متن تبدیل شده.

 

 

ابراهیم هادی زاده رئیسی که به پرویز هادی زاده مشهور است و در شعر «اَهَر» تخلص می‌کند در ۱۷ دی‌ماه ۱۳۱۴ در باغ گلشن در محله‌ی بارزار تربت حیدریه (در لهجه‌ی محلی بُرزار borzâr تلفظ می‌شود) به دنیا آمده است. در آن زمان معمولا شناسنامه گرفتن با تاخیر همراه بود و تاریخی که در شناسنامه‌ی او ثبت شده ۱۳۱۴/۱۲/۱۲ است. اما چرا این تاریخ ۱۷ دی این‌قدر پررنگ در ذهن خانواده‌ی رئیسی ثبت شده است و بعد به گوش پرویز رسیده است برمی‌گردد به فرمان کشف حجاب به دستور رضاخان که در ۱۷ دی ۱۳۱۴ اجرایی شد و در روز تولد پرویز اتفاق افتاد.

محل زندگی او یعنی باغ گلشن باغی بود که روس‌ها در تربت حیدریه ساخته بودند. باغ گلشن یک باغ چند هکتاری با ساختمان‌هایی مجلل و اتاق‌هایی بسیار بزرگ بود که سال‌های کودکی پرویز در آن گذشت. پدر پرویز حاج محمدحسن تاجری مشهور در خراسان بود که تجارت فرش و پشم و… می‌کرد. او که با تجار روس مبادلات مالی داشت در بین مردم به هادی‌اف مشهور شده بود. مادرش بی‌نظیرخانم نام داشت اصالتا اهل تهران بود. خانه‌ی آن‌ها پر بود از رفت و آمد و هیچ‌وقت رنگ تنهایی و خلوت به خود نمی‌گرفت. غیر از میهمان‌ها و کسانی که به دلایل تجاری به نزد پدر می‌آمدند این خانه یازده نفر پرسنل داشت که کارهای باغبانی و آشپزی و بچه‌داری و… را انجام می‌دادند.

هنوز هفت سال نداشت که پدرش او را به مکتب‌خانه‌ی خانم‌آقا در محله‌ی بارزار فرستاد. او همراه دیگر دختران و پسران مکتب‌خانه، قرآن و نصاب‌الصبیان و ترسل و دیگر کتاب‌های جامع‌المقدمات را نزد خانم‌آقا فرا گرفت. پرویز به ده سالگی که رسید روزی به مادر گفت من هم دوست دارم به دبستان بروم و مادر مامور شد این درخواست کودک را با پدر در میان بگذارد. پدر گفت که بگذار خانواده‌ی ما هم یک عالم داشته باشد و این پسر در این راه قدم بردارد.

پرویز کودکی جسور بود و در ده سالگی استقلال رای داشت. او که آینده‌ی خود را در طلبگی نمی‌دید تصمیم گرفت مکتب‌خانه را رها کند و به مدرسه‌ی رضاییه در خیابان روحبخش برود. ناظم مدرسه آقای وزیرنژاد و مدیر مدرسه آقای حسین زاده از دیدن یک کودک ده ساله که بدون والدینش قصد ثبت نام داشت تعجب کردند. پرویز که برای ثبت نام مصمم بود ماجرا را توضیح داد و گفت که پدرش قصد دارد او را به مدارس دینی بفرستد اما خودش دوست دارد در مدارس جدید درس بخواند. مدیر و ناظم تصمیم گرفتند میزان سواد او را بسنجند و آزمون با یک نقاشی با قلم خودنویس و جوهر شروع شد. دیکته و چند سوال دیگر از دروس مختلف ابتدایی مدیر و ناظم را به این نتیجه رساند که معلومات او برای نشستن در کلاس چهارم ابتدایی مناسب است اما از نظر سنی بهتر است با دانش‌آموزان کلاس سوم تحصیل را ادامه بدهد. این تصمیم پرویز در کودکی مسیر تحصیل و زندگی او را عوض کرد و پدر هم دیگر نتوانست او را مجبور به تحصیل در مکتب‌خانه کند.

 

وقتی دبستان را تمام کرد وارد دبیرستان قطب تربت حیدریه شد. تا سال دوم در این دبیرستان تحصیل کرد. پرویز هادی زاده در تربت حیدریه پرنده‌ای ماجراجو بود در قفسی تنگ، که همیشه به آسمان فکر می‌کرد. او که اهل مطالعه بود و در همان سن کتاب‌های زیادی را مطالعه کرده بود با اندیشه‌های سیاسی روز و اختراعات و اکتشافات و صنایع آشنایی داشت. دوست داشت شهرهای دیگر را ببیند، کارهای مختلف را تجربه کند و مستقل از پدر و مادر زندگی کند. بهانه‌ای پیدا کرد و با مسئولین مدرسه دعوا کرد و از مدرسه اخراج شد. دعوا چنان بزرگ بود که پرویز را به مقصود می‌رساند. کار به کلانتری کشیده شد و ادامه‌ی تحصیل او در تربت حیدریه دیگر امکان‌پذیر نبود.

سال ۱۳۳۲ بود که پرویز برای ادامه‌ی تحصیل راهی تهران شد. محمدحسن هادی زاده که با تجار تهران ارتباط داشت یک مقرری ماهیانه برای پرویز مشخص کرد تا بتواند در تهران زندگی کند و به درسش برسد. اولین مدرسه‌ای که پرویز در تهران به آن مراجعه کرد یک دبیرستان شبانه‌روزی به نام «پانزده بهمن» بود که در خیابان خورشید قرار داشت. مدیر مدرسه که گزارش انضباطی پرونده‌ی تحصیلی او را دید گفت که با این پرونده هیچ مدرسه‌ای تو را ثبت نام نخواهد کرد. مدیر مدرسه او را به مدرسه‌ی آقای فضایلی در خیابان شاه‌آباد فرستاد تا با پرونده‌ی پایان تحصیلات ابتدایی ثبت نام کند و پرونده‌ی دبیرستان را کلا نادیده بگیرند. او که دانش‌آموزی بااستعداد بود سال اول تا سوم رشته‌ی ریاضی را در یک سال گذراند و امتحان داد و در خردادماه هم قبول شد. آقای ایرج دهقان شاعر هم‌روزگار هم در این مدرسه معلم ادبیات پرویز هادی زاده بود.

هادی زاده در سال ۱۳۳۵ دیپلم ریاضی گرفت اما برای ادامه‌ی تحصیل تصمیم گرفت ادبیات فارسی بخواند و وارد دانشگاه تهران شود. لیسانس ادبیات را در سال ۱۳۴۰ گرفت و در سازمان آب استخدام شد. از همان سال‌های فارغ‌التحصیلی به کار فست‌فود علاقه‌مند شد و با کمک برادرش که تازه به ایران برگشته بود عرضه‌ی پیتزا در تهران را شروع کرد. برادران رئیسی با کمک هم اولین رستوران را سال ۱۳۴۴ در خیابان شاه‌عباس افتتاح کردند و نام تجاری «پیتزا پنتری» را بنیان گذاشتند که خیلی زود گسترش یافت و کار و بار پررونقی را برای این دو برادر به ارمغان آورد. آقای پرویز رئیسی کار در سازمان آب را رها کرد و تمرکزش را روی عرضه‌ی پیتزا گذاشت و امروز باید او و برادرش رضا رئیسی را از اولین عرضه کنندگان این محصول غذایی در ایران دانست.

پرویز هادی زاده رئیسی از حدود سال‌های دبیرستان شعر می‌گفت. «اهر» که تخلص شاعر است از سه کلمه‌ی نام و نام خانوادگی او گرفته شده است که ابراهیم هادی زاده رئیسی است. پرویز جوان وقتی به تهران آمد با انجمن مرحوم خلعتبری آشنا شد که در آن روزگار بزرگان شعر معاصر به آن‌جا رفت و آمد داشتند و از طریق آشنایی با انجمن‌های ادبی مختلف تهران، شعر در زندگی‌اش جدی‌تر از پیش شد. پرویز ناتل خانلری، نادر نادرپور، فریدون مشیری از شاعرانی بودند که در دهه‌ی چهل به جلسات شعر تهران رفت و آمد داشتند.

شعرهای پرویز هادی زاده خیلی زود به نشریات تهران راه پیدا کرد و در «روشنفکر»، «سپید و سیاه» و دیگر نشریات آن روزگار چاپ می‌شد. شعر هادی زاده واقع‌گرایانه است و از متن زندگی‌اش برخاسته است.  هادی زاده شعرهای احمد شاملو، فریدون مشیری و نادر نادرپور را می‌پسندید و مجموعه‌ی مطالعات ادبی‌ای که داشت راه و رسم شاعری‌اش را شکل دارد. او در قالب‌های مختلفی شعر از جمله قصیده، غزل، چهارپاره، نیمایی و… طبع‌آزمایی می‌کرد. یکی از اشتغالات شاعری او در این سال‌ها منظوم کردن ضرب‌المثل‌ها بود و مجموع این اشعار چند دفتر شعر می‌شد که او هرگز برای چاپ آن‌ها اقدامی نکرد.

هادی زاده اعتقاد دارد که شعر باید آیینه‌ی تمام‌نمای زندگی شاعر باشد یعنی وقتی که شاعر می‌گوید: «در شب بی‌ستاره‌ی برفی آسمان دلم غباری داشت» باید شبی بی‌ستاره باشد و واقعا دل شاعر گرفته باشد. نمی‌شود ژست شاعرانه گرفت و بی‌دردانه فقط کلمات را پس و پیش کرد. شعر از دل بی‌تابی شاعر برمی‌خیزد نه از وزن و قافیه و صنایع ادبی. شاعر اگر نتواند با خودش روراست باشد مخاطب از او چه انتظاری می‌تواند داشته باشد.

یکی دیگر از علاقه‌های او در دوران شاعری نوشتن یا سرودن «طرح» بود و سعی می‌کرد در کمترین کلمات بیشترین معنی را بگنجاند مثلا: «تا یابم آگهی ز خط سرنوشت خویش/ دیگر مرا نیاز به فنجان قهوه نیست/ زیرا که دیده‌ام با اولین نگاه در چشم‌های قهوه‌ای‌ات فال خویش را» او در این مورد می‌گوید: «من کاری به هایکوهای ژاپنی و آن‌چه که گفته‌اند که مثلا باید چند سیلاب داشته باشد نداشتم. به این نتیجه رسیدم که ادبیات دارد به سمت اختصار می‌رود و شروع کردم به گفتن شعرهای کوتاه که یک برش از زندگی بود با معنی‌ای عمیق که می‌شد به آن خیره شد»

او در سال‌های اوج جنگ شاعران سنتی و نو طرفدار جبهه‌ی نو بود و به حضور نیما یوشیج رسید. به واسطه‌ی دیدار نیما و دوستی با شاگردان نیما بخش عمده‌ای از شعرهای او در قالب نیمایی شکل گرفت.

پرویز هادی زاده دوازده دفتر شعر چاپ نشده دارد و همیشه اصرار دوستان شاعرش را برای چاپ این شعرها را رد کرده است. او معتقد است که شعرها را برای دلش گفته است و هر شعرش برگی از دفتر خاطرات زندگی‌اش است. آقای هادی زاده امروز ۹۰ سال سن دارد و عمرش را با شعر و ادبیات گذرانده است. مصاحبه‌ی تلفنی در این سن برای ایشان خسته‌کننده بود اما با کلام مهربان و حوصله‌ی فراوان مرا همراهی کردند.

در ادامه تعدادی از شعرهای آقای پرویز هادی زاده رئیسی «اهر» را با هم می‌خوانیم.

سفره‌ی ما خالی‌ست

بر کف خالی این بی‌مقدار

نان خشکی هم نیست

تا بسازیم تریدی با آب

ای که از غایت جوع می‌فشاری شکم خالی را ناصبورانه به مشت

حالیا باید برد طعم نان را از یاد

و بر این نکته که بابا نان داد حسرت‌آلوده گریست

زان‌که بابا خود نیز بر سر سفره‌ی فقر

دیشب

از رنج تهی‌دستی مرد

مُرد آن‌گونه که جز همسر و فرزندانش

هیچ‌کس

در ماتم او اشک نریخت

********

مادر بیا ببین که چه سان دست سرنوشت

پای مرا به حلقه‌ی زنجیر بسته است

وان قامت بلندِ تمنایم ای دریغ

از جور روزگار چه در هم شکسته است

مادر بیا ببین که دل دردمند را

دیگر توان مستی و شوری نمانده است

از دیده‌ی امید من و چشم اشکبار

بهر نگاه روی تو نوری نمانده است

مادر بیا ببین که در آغوش زندگی

هرگز نشد به کام بگیرم محبتی

این زندگی که هست سراپا ملال و رنج

پیوسته بوده بهر من و دل مصیبتی

مادر بیا ببین که به محراب آرزو

آهسته شمعِ هستیِ من آب می‌شود

اشکی که می‌چکد ز نهانخانه‌ی دلم

پیداست عاقبت همه سیلاب می‌شود

مادر بیا ببین که دو دست نجیب من

از دامن حیات چه کوتاه گشته است

وان اشک‌های گرم که می‌ریختم ز چشم

اینک ز فرط حسرتِ دل آه گشته است

مادر بیا ببین که در این رهگذار عمر

جز حسرت گذشته مرا نیست توشه‌ای

دور از نمای مبهم ‌آینده می‌کشم

با خاطری شکسته تنم را به گوشه‌ای

مادر ز من مپرس و به چشمم نگاه کن

شاید که آشکار ببینی ملال من

بر چهره‌ی غمین من آرام خیره شو

تا پی بری به وضع اسفناک حال من

مادر بیا ببین که در این تنگنای درد

عمرم چه سان به پای عزیزان تباه شد

کردم هر آن‌چه خواست دلم تا که عاقبت

روزم چو شام هستی تیره سیاه شد

مادر ز من مپرس مگو کین زمان چرا

دل را اسیر دست نوازش نمی‌کنم

بهر مراد هستی بیهوده از چه رو

خود را مرید لحظه‌ی خواهش نمی‌کنم

مادر بیا به چشم ببین آفتاب عمر

دیگر رسیده تا لب بام فنای من

خواهم که بیش از این نکنی عشق خویش را

با صد هزار گونه محبت فدای من

مادر به خاک پای سوگند کز وفا

کس رشته‌ای نبافت که افتد به گردنم

بس بار غم فتاده به دوش دلم کنون

باور نمی‌کنی که همین خسته‌جان منم

***

به دل‌آرایی گیسوی بلند

به فریبایی ابروی کمند

به شبستان همان چشم سیاه

به تجلی‌گه محراب نگاه

به لب بوسه‌دهِ بوسه‌نواز

به سر هشته به دامان نیاز

به دهانی که بوَد حُقه‌ی دُر

به همان گوهر گنجینه‌ی پر

به بلور بدن سیمابی

به رخ غمزده‌ی مهتابی

به تمنای دل عاشق مست

به وفایی که در آن پنهان است

به گل نسترن و یاس سپید

به شب و روز، به ماه و خورشید

به اورانوس و سهیل و پروین

به زحل، زهره و مریخ و زمین

به تن خاک و به باد و آتش

به گوارایی آبِ بی‌غش

به صفای چمن و لاله و دشت

به نشاطی که بوَد موسم گشت

به بهاران و زمستان و خزان

به نهیب نفس تابستان

به امیدی که بوَد در دل من

به مرادی که شود حاصل من

به همانی که تو می‌داری دوست

کین زمان زندگی‌ات بسته به اوست

که دل عاشق من مرده‌ی توست

مرده‌ات عاشق غم‌خورده‌ی توست

**

تو آمدی و به شکرانه‌ی جوانه زدن

طلوع خرم لطف تو بی‌نیازم کرد

تو آمدی به همراهی تو پیک نسیم

به شوق بوسه زدن عاشقانه نازم کرد

تو آمدی و دل از بذل دوستانه‌ی تو

بهشت گمشده‌اش را دوباره پیدا کرد

نفوذ سحر تو نازم که در کویر حیات

نهال قامت خشک مرا شکوفا کرد

تو آمدی و من از اشتیاق دیدن تو

دوباره زنده شدم دل به زندگی دادم

به گاه دیدنت ای آرزوی سحرآمیز

تو را به رسم وفا دست بندگی دادم

تو آمدی و من از پرتو طلیعه‌ی تو

در این دوروزه‌ی هستی پر از امید شدم

به رغم بخت سیاهم به پیش دیده‌ی دوست

من از نهایت لطف تو روسپید شدم

تو آمدی و در این جذبه‌ی تماشایی

به یُمن آمدنت بهت انتظارم ریخت

ز عمق خاطرم ای مهربان تازه‌نفس

ملال و غربت تلخ تو بی‌بهانه گریخت

تو آمدی و من از نشئه‌ی سحرگاهی

به فیض مرحمتت غرق التهاب شدم

به پاس حرمت الطاف صادقانه چنین

من از خجالت تو ذره ذره آب شدم

تو آمدی و کنون ای نهایت خوبی

تمام هستی‌ام از جلوه‌ی تو لبریز است

ز بعد رفتن تو ای بهار هستی‌بخش

دوباره زندگی من شبیه پاییز است

***

مرغ عشقی که به سوگ می‌نشیند تنها

و هر آیینه ز غم سر فرو می‌برد آرام به زیر پر خویش

در قفس می‌میرد

و من اینک بی تو همچنان در قفس تنهایی

با سکوتی که پر از همهمه‌ی دلتنگی‌ست

ناامیدانه ز فقدان تو دق خواهم کرد

****

ای خدایی که به من جان دادی

بی‌نهایت به من امکان دادی

حالیا از قِبل همّت تو

از صفای کرم و نعمت تو

بیش از اندازه خجل از خویشم

شرمسار تو نکو اندیشم

چه دهم من که بوَد لایق تو

جز همین دل که بوَد عاشق تو

*****

غمگنانه پدرم دیشب گفت

پسرم ابراهیم!

دلم از غصه پر است

دست‌هایم خالی‌ست

سال نو نزدیک است

مادرت گل‌بانو بیش از اندازه زن محجوبی‌ست

و تو و خواهرت اقدس

مثل گل پاک و صمیمی هستید

من در آغاز گل و سبزه به محراب دعا خواهم رفت

عاجزانه ز خدا خواهم خواست

شادی بزم عزیزان مرا

-هر چه اندک- فراهم سازد

و شما نیز به شکرانه‌ی این لطف بزرگ

عید فرخنده‌ی نوروزی را به کسانی که ز اندوه شما آگاهند

و فقط نیت‌شان دیدن چهره‌ی خندان شماست

تهنیت عرض کنید

و صمیمانه بخواهید که در سایه‌ی حق شاد و مسرور و سلامت باشند

***

و تو آیا

دیده‌ای در دل شب

در دل تاریکی

نرمش رقص سرانگشتان شعله‌ی آتش را

و زمستان‌ها نیز

در شبی یخبندان

سرفرو برده به  جیب

برده‌ای لذت آتشبان را

شب من چشم تو بود

و نگاهت به دل چشم سیاه

شعله را می‌مانست

که به ژرفای تنم جان بخشید

و به سرمای دلم گرمی داد

ای شکفته گلِ شب در دل چشمانت!

سخن از نقض صمیمت توست

سخن از فاجعه‌ی تنهایی‌ست

ای که چشمان تو آیینه‌ی دلجویی بود

و نگاهت چو نسیم موج صد خاطره در برکه‌ی جانم انداخت

کاش می‌دانستی

که چه دردی دارد خواستن با همه نتوانستن

ور نه این‌سان آسان از من خسته که محتاج نوازش بودم

پای تا سر همه سازش بودم

بی‌نیازانه نمی‌رنجیدی

و من از غصه‌ی ویرانگی‌ام

دور از آبادی تو

همچنان بوم سیه‌روز نمی‌نالیدم

ای همه رنج و ملالم سبب شادی تو

بی تو عمری‌ست غریبانه دلم می‌گرید

بی تو عمری‌ست غریبانه دلم می‌گرید

***

بوته‌ی مخملی چشم تو، زیتونی سیر

باغ ابریشم گیسوی تو، خرماییِ باز

لاله‌عباسیِ رخسار تو در آینه‌ی دیده، گُلی

و لب بوسه‌نوازت، قرمز

راستی هان داشتم می‌گفتم

گل‌پر ناخنت، عنابی تند

مرمر وسوسه‌انگیز تنت، صبح سپید

و دلت، سنگ سیاه

***

بی تو از کوچه‌ی سرسبز بهاران رفتم

همره یاد تو در خلوت باران رفتم

تا پریشان‌دلی‌ام را نبری زیر سوال

تند و آسیمه‌سر از زیر درختان رفتم

آسمان زان که چو من بغض گلوگیری داشت

تا نمانم دگر از راه، شتابان رفتم

خیس و باران‌زده از بهت غریبانه‌ی دل

ناله سر دادم و با دیده‌ی گریان رفتم

در فراسوی غم خویش به همپای خیال

از کجا تا به کجا اشک به دامان رفتم

در مسیری که نفس بوی ترِ باران داشت

تا که می‌خواست دلم سر به گریبان رفتم

نزنم شوق دل‌آسودگی‌ات را چو به هم

خود برآشفتم و با درد فراوان رفتم

کاش از دیده نه تنها که ز دل می‌رفتی

همچنانی که من از چشم تو پنهان رفتم

نشنوی تا ز «رئیسی» دگر آوای فراق

لب فرو بستم و با بخت پریشان رفتم

****

گفتم که بیا ببینمت زود برو

تا دل ز فراق رویت آسود برو

یک بار دگر به نیت لطف بیا

دیدی تو خطایی ار ز من بود برو

گفتم که بیا ببینمت سیر، برو

هر چند میسرت بوَد دیر برو

تا دل نشود ز دیدنت هرگز سیر

در عین شباب آمدی پیر برو

من چو ماهی همه امّیدم آب

و تو در وسعت اندیشه‌ی من چون دریا

ای همه هستی من در کف تو

بی تو من در خشکی

همچو ماهی که جدا مانَد از آب

تشنه‌لب می‌میرم

در پایان لازم است از آقای مهندس سید کاظم خطیبی تشکر کنم که باب آشنایی را با این شاعر همشهری بر روی من باز کرد. چون آقای هادی‌زاده با وسایل ارتباطی امروز کار نمی‌کند زحمت ارسال شعرها و گرفتن تایید پیش از چاپ این مطالب هم بر دوش ایشان بود که صمیمانه از ایشان تشکر می‌کنم.

بهمن صباغ زاده۱۴۰۴/۰۹/۲۴ تربت حیدریه  (عکسی از آقای پرویز هادیزاده )

( عکسی ازبهمن صباغ زاده و کاظم خطیبی )

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *