در باب تاریخ کشاورزی ایران کمتر کاری در خور و شایسته انجام شده است. یکی از تألیفات در این باره کتابی با عنوان کشاورزی و مناسبات ارضی ایران در عهد مغول، تألیف پطرشفسکی (ایلیا پاولیج، وفات ۱۹۷۷ م) دانشمند و مورخ روسی است. وی در این کتاب از منابع و متون کهن فارسی و گاه پهلوی استفاده کرده و گاهی گرفتار خطا نیز شده است. از باب نمونه، وی «دَلو» آسیا در نوشته حمدالله مستوفی را به معنی «ماه بهمن» تصور کرده است.۱
به نوشته همو: قطعهای عجیب از تألیفی به زبان پهلوی در نجوم در دست است که از منابع عهد ساسانیان، «بوندهشن» (بندهش)، اخذ شده و اطلاعاتی درباره گیاهان صحرایی و سبزی کاری و نباتات صنعتی و درختان میوه در ایران زمان ساسانیان در دسترس میگذارد؛ در پی آن به نقل مطالب مفصل آن پرداخته که با این جملات، در تعریف «دار و درخت» آغاز شده است:
انواع گیاهان بسیار است: از دار و درخت و درختان بارور و غلات و گلها و علفهای معطر و کاهو و ادویه و علوفه و گیاههای دارویی و نباتات صمغی و دُهنی(:روغنی) و رنگی و نسجی (الیاف بافتنی). و دیگر گیاهانی که میوه آن به درد غذای آدمی نمیخورد و چندین سال عمر میکند مانند سرو و چنار و سفیدار و شمشاد و از این قبیل، اینها را دار و درخت میخوانند…»۲
پارهای از مطالب و مخصوصاً اسامی برخی از درختان و رستنیهای مندرج در متن قطعه مفصل مزبور خالی از ابهام و آشفتگی نیست. پطروشفسکی نیز ضمن نقل ترجمه قطعه موصوف در پانوشت یادآور میشود که در قرائت و ترجمه نام ایرانی برخی از رستنیها گرفتار تردید شده، و به تلفظ و معانی برخی از نامها آن گونه که در بندهش (چاپ وِست، ص ۱۰۰ آمده) پی نبرده است.
در برگردان فارسی دو دستنوشته دیگر از این کتاب که تحت عنوان بندهش و بندهش هندی منتشر شده نیز اسامی برخی از رستنیها خیلی مشکوک یا مبهم است.۳ در بندهش، ذیل عنوان «در چگونگی گیاهان»، رستنیها به شیوه خاصی، برحسب پارهای از خواص و خصوصیات نسبتاً مشترک آنها، طبقهبندی شده، که تا حدودی بیانگر مصارف برخی از گروههای آنهاست:
… گیاه این چندگونه است: «دار»، «درخت»، «میوه»، «دانه»، «گل» «اسپرغم» «تره»، «افزار»، «گیاه»، «نهال»، «دارو»، «چسب»، «هیزم»، «بوی»، «روغن»، «رنگ» و «جامه». تفصیل آن را گویم: هر چه را «بار(میوه)» به خواربار مردمان میهمان نیست، و سالوار(دراز عمر، پایا) است مانند «سرو» و «چنار» و «سپیدار» و «شمشاد» و «شیز»(؟) و «گز» و دیگر از این گونه (را) «دار» خوانند.۴
در بندهشهندی مطالبی مشابه، با حذف «شیز» و «گز» آمده، که قابل تأمل و بررسی است.۵ از موارد، مندرج در بندهش، به شرح مزبور از جمله درخت «سَرو» در زمره گروه «دار»، یعنی درختان بیبار(بدون میوه) آمده است. این گونه درختان عموماً تنهای ستبر و قامتی راست و استوار دارند. در برهان قاطع این تعاریف آمده است: «دار. مطلق درخت را گویند، و چوبی که دزدان را از آن حلق آویزند، و چوبی که بدان خانه پوشند» و «دار بام. بر وزن شادکام، شاه تیر را گویند وآن چوب بزرگی باشد که بدان بام خانه را پوشند». هنوز هم در شبکه برقرسانی اصطلاح «تیربرق» تداول دارد، چون در بادی امر از «تیر» یعنی چوب ستبر و استوار به این منظور و نیز «تیر تلفن» و «تیر تلگراف» استفاده میشد.
از نام و نشان، و گاه خواص و خصوصیات این گونه درختان در متون کهن فارسی سخن رفته است، مثلاً رودکی (وفات ۳۲۹) نام فارسی پنج درخت بی «بار» را در این بیت آورده است: «این پنج درختند که مینارد بار / بید و پَدَه و سرو و سفیدار و چنار»(لغتنامه، ذیل «پده»)؛ اخوینی بخاری (در قرن چهارم هجری) از «دیودار» و «سپیدار» یاد کرده (هدایت المتعلمین، ص ۶۲۵، ۶۲۶)، و مقارن همان ایام ابومنصور هروی از «دارمازو» (الابنیه، ص ۴۲)، و ابوریحان بیرونی (وفات ۴۴۰) وجوه تسمیه چندگونه از درختانی که در آغاز یا انجام نام آنها واژه فارسی «دار» آمده، چون «دار پرنیان»، «دار پلپل سپید»، «دیودار»، «سبزدار»، «سرخدار» و «دَردار»،۶ ثبت کرده است،۷ که اغلب آنها، مشابه تعاریفی است که در بندهش از «دار» و نیز «میوه (بار)» شده است،۸ در شمار «دار» به حساب میآید. زان سو، ظاهراً با توجه به تعریف «درخت» مندرج در بندهش، «دار» نیز در زمره «درخت» شمرده میشود: «هر چه را بار شایسته خواربار مردمان باشد، یا نباشد و سالوار باشد درخت خوانند».۹
سُرُو و سَرو
واژه پهلوی «دار»، به معنی اشجارِ تناوِ با عمر دراز و بیثمر «مانند: سَرو، چنار، سپیدار، شمشاد، شیز(؟) و گز» در بندهش آمده است. و همان سان که در مبحث پیشین اشاره شده کلمه «شیز» به معنی «درخت آبنوس» در مطلب مزبور اشتباه است. به همین دلیل صاحب این قلم نشانه پرسش داخل قلاب را در مقابل «شیز(؟)» افزوده است. زیرا، به تحقیق، در متن اصلی بندهش، به جای کلمه «شیز»، واژه پهلوی «سُرُو» بوده که توسط برخی از کاتبان بعدی از جمله در بندهش هندی حذف شده و توسط بعضی از نسخهنویسان متن پهلوی بندهش «شیز»، یا کلماتی مشابه آن، قرائت شده است. مرحوم مهرداد بهار، در توضیح «شیز»، ضمن یادآوری مشکوک بودن قرائت آن در دستنوشتههای بندهش، میافزاید «شیز درخت آبنوس را گویند».
بدان لحاظ که درخت «آبنوس» هیچگاه در ایران وجود نداشته است، بعید به نظر میرسد که فرنبعدادگی مؤلف دانشمند کتاب بندهش، نام این درخت غیربومی و ناآشنا برای ایرانیان را به عنوان مثال، همانند دیگر اشجار مزبور، در شمار «دار» آورده باشد. اما، همان سان که اشاره شد، این اشتباه کاتبان دستنوشتههای بندهش موجود و نیز شارحان این کتاب از آنجا پیش آمده است که فرنبغدادگی نام پهلوی «سُرُو» را در شمار «دار» آورده است و کاتبان اولیه بندهش، که درخت «سُرُو» را نمیشناختهاند، عیناً همین کلمه را رونویسی کردهاند؛ اما کاتبان و شارحان بعدی بندهش به لحاظ عدم آشنایی با نام و نشان آن و نیز یکسانیِ املایی «سُرُو» با «سَرو» آن را تکرار «سَرو» پنداشته و گرفتار تردید و اشتباه در قرائت این نام شدهاند؛ به همین دلیل کاتبان متن پهلوی بندهش هندی آن را حذف نموده،۱۰ و جمعی از کاتبان بندهش واژه «سُرُو» را «شیز» خوانده، و بعضی از شارحان آن، چون مرحوم مهرداد بهار، در صحت قرائت آن تردید کردهاند.
واژه پهلوی «سُرُو» بر وزن «هلو» نام ایرانی درخت «زبان گنجشک» است؛ و وجه تسمیه عربی آن «لسان العصافیر»؛ (لفظاً به معنی «زبان گنجشکان»)، با نام علمی Fraxinus excelslor L. است. ابوریحان بیرونی، در متن عربی کتاب الصیدنه فیالطب، در معرفی «لسان العصافیر» از قول «بشربن عبدالوهاب فزاری» مؤلف تفاسیر الادویه و «ابومعاذ جوامکانی» صاحب تفسیر الادویه»،۱۱ دو دانشمند داروشناس، شرحی نقل کرده که دربردارنده نامهای ایرانی و سندی و سریانی آن است. در ترجمهفارسی قرن هفتم توسط ابوبکر کاسانی از نوشته ابوریحان بیرونی، که نسخهای از آن را مرحوم دهخدا در دست داشته، از جمله آمده است (لغتنامه، ذیل «لسان العصافیر»):
لسان العصافیر. بشر گوید: به پارسی او را «مرغ زبانک» گویند، و «زبان گنجشک» نیز گویند. و به لغت سندی «اندرجو» و به سریانی «لسنا اصفرا» گویند. ابومعاذ گوید: به سجزی (سجستانی: سیستانی) او را نامی کردهاند و معنی او به پارسی «سُرُو» بود یعنی «شاخ حیوان» (؟) و به زابلی «شنگ» گویند…۱۲
نشانه پرسش مزبور در مقابل «یعنی شاخ حیوان» (؟) افزوده این هیچمدان است، چون «سُرو» به معنی «شاخ حیوان» نیز هست، اما نسبت و ارتباطی با «درخت سُرو» ندارد، و این اظهارنظر مترجم یا کاتب صیدنه است. به جز این در متن عربی نوشته ابوریحان بیرونی مطلب مزبور با تفاوت اندکی آمده از جمله: «… لسان العصافیر بالسریانیه لشان صفرا. ابومعاذ: اسم شجرته بالفارسیه سُرو کذالک بالسجزیه…» یعنی لسان العصافیر در سریانی «لشان صفرا» است، ابومعاذ گوید: درخت آن را در فارسی و سیستانی «سُرو» گویند.۱۳ علی بن حسین انصاری معروف به حاج زین عطار در اختیارات بدیعی (تألیف ۷۷۰) در معرفی آن نوشته است:
لسان العصافیر. ثمر درختی است که آن را به پارسی «اهر» خوانند، و به شیرازی آن ثمر را «تخم اهر» خوانند، و به پارسی «گنجشک زوان» و «زبان گنجشک» نیز گویند…۱۴
نکته قابل توجه و اهمیت آن که نام درخت «زبان گنجشک» در پارهای از نواحی خراسان از جمله شهرستان تربت حیدریه و نواحی آن با همان نام پهلوی آن «سُرُو» شناخته میشود، و به فراوانی در حاشیه خیابانهای عرصه شهر و نیز نواحی روستایی و باغها وجود دارد، و کمتر کسی نام «زبان گنجشک» را برای «سُرُو» میشناسد یا به کار میبرد.
شادروان استاد محمد قهرمان، شاعر و ادیب پژوهشگر معاصر (اهل تربت حیدریه (وفات ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۲) تألیفی منظوم با عنوان خِدی خدایِ خودُم (سرودهایی به لهجه تربتی) دارد. در این کتاب قصیدهای با عنوان «کوه» آمده که به مناسبت هفتاد سالگی استاد محمود فرّخ (از مشاهیر خراسان) در سال ۱۳۴۳، به لهجه تربتی سروده، و در آن مضمونی از چوب مرغوب و محکم درخت سُرو (مخصوصاً در خراطی)، و چوب سُست و سبک درخت بید یاد کرده است:۱۵
ای کوهِ سِر بِلَندِ کُلوترزِ هَرکُلو / ریشهَت قَییم دِزِرِ زِ می سر دِ آسِمُو…
زو دِ به چار گوشِهیِ ای مُملِکَت رِسی/ هر بیت یِکِّه چینِ که فِرُّخ دِبِستَ بو
لاخایِ مو خَبود زِبیتاش قُرصتَر/ مُخِکم تَرَه اگر چُوِبِد از چو سِرو
مرحوم قهرمان در واژهنامه انتهای کتاب این تعریف را نقل کرده است:
سُرو: درختی است با چوب محکم و شاید همان «زبان گنجشک» باشد. در حالت اضافه سُرون تلفظ میکنند. در مشهد، اصولاً «سرون» میگویند.۱۶
گفتنی است که هیچ کدام از فرهنگ فارسینویسان از دیرباز تا امروز واژه فارسی و پهلوی «سُرُو» به معنی درخت «زبان گنجشک» ثبت نکردهاند اما همان سان که نقل شد، ابوریحان بیرونی؛ و ابومعاذ جو امکانی (جوامکان: جوانگان: دیهی از گرگان) به تداول واژه «سُرُو» در فارسی و در گویش سیستانی اشاره کرده است. اما برخی دانشمندان و فرهنگ عربی به فارسینویسان در قرن پنجم و ششم نام «سُرو» را برای درخت دیگری ثبت کردهاند، از جمله ادیب یعقوب کردی نیشابوری، در کتاب البلغه (تألیف ۴۳۸)،۱۷ و ابوالفضل احمد میدانی نیشابوری، در السامی فیالاسامی لغت عربی «دَردار» را «سُرُو» معنی کردهاند.۱۸ این هیچمدان گمان میکند وجه تسمیه فارسی «دردار» برای درخت «سُرُو» در قرن ۵ و ۶ و پیش از آن تداول داشته است. مرحوم دهخدا ذیل «دردار» نام «سُرُو» را نیاورده اما معادل عربی آن «لسان العصافیر» (لفظاً به معنی: زبان گنجشکان) را ثبت کرده است.
ابوالفضل حبیش تفلیسی، در قانون ادب (تألیف قرن ششم) نوشته است «الدَّردار: نوعی از درخت سرو (بی اعراب)»۱۹؛ که بیگمان منظور «درخت سُرُو»ی مورد بحث است.
اما برخی ادیبان و فرهنگ عربی به فارسینویسان چون صاحب تاج الاسلامی (تألیف قرن هفتم تا هشتم) این تعریف «الدَّردار: شنگ» (ص ۱۷۷)؛ محمودبن عمر سنجزی در مهذب الاسماء (تألیف قرن هشتم) این تعریف «الدَّردار: درخت بنفش» (ص ۱۱۷)؛ حسن خطیب کرمانی در ملخص اللغات (تألیف ۹۳۸) این تعریف «الدَردار: درخت بنفشه» (ص ۲۸)؛ و عبدالرشید حسنی تقوی در منتخب اللغات (تألیف ۱۰۴۶) این تعریف را ثبت کرده «دردار: صوت طبل و درختی است» (ص ۱۹۳). حمدالله مستوفی در نزهه القلوب (تألیف ۷۴۰) این تعریف را ثبت کرده است (ج۱، ص ۳۵۴):
دردار: قزاونه (قزوینیها، اهالی قزوین) «وزد» خوانند. درختی بزرگ است، و ثمرهاش مثل نارطرفی (؟ظرفی؟) پرپشه بود.
منابع و پینویسها بسیار زیاد و تخصصی است و در روزنامه موجود میباشد.