خاطراتی در باره شهرستان تربت حیدریه اجتماعی،َ فرهنگی وتاریخی از همشهری عزیزمان علیرضا بختیاری دبیر بازنشسته آموزش و پرورش: قسمت سی ام : (مرحوم دکتر سرهنگ سید مجتبی نقیبی) قسمت اول)

مطالبی که در ذیل ملاحظه میفرمایید در واقع خاطرات همشهری عزیزمان اقای علیرضا بختیاری است که با تشویق دوستان و اینجانب قرار شد در سایت تربت ما درج شده و پس از تکمیل و یرایشی که از باز خورد آن به بدست می آید بصورت کتابی در دسترس همشهریان قرار گیرد مانند کتاب( قند و قروت روانشاد تهرانچی )ولی با توجه به اینکه حتما همشهریان نظرات . پیشنهاد ، مطلب ، عکس و دستنوشته ای خواهند داشت که بخواهند به ان اضافه نمایند لذا خواهشمند است درصورت داشتن نظر و یا ایده ای در این مورد لطفا با تلفنهای ۰۹۱۵۵۳۱۵۲۳۳ آقایان بختیاری و یا
۰۹۱۲۵۳۳۳۷۹۴خطیبی تماس حاصل فرمایید و یا با تلگرام با همین شماره ها نظرتان را ارسال فرمایید با سپاس از همکاری صمیمانه شما

 

 

بختیاری اموزش و پرورش تربت حیدریه: (مرحوم دکتر سرهنگ سید مجتبی نقیبی)
قسمت اول))
فرزند ( نقیب العلما ء ) ( نماینده و بزرگ روحانیون ) یزد، که پس از ناسازگاری با والی آن دیار، مجبور به ترک یزد گشته ودر تربت ساکن می گردد.
سید مجتبی در سال ۱۲۹۹ شمسی بدنیا آمد ، تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان (احمدیه) تربت که بعدها به ( رضائیه) تغییر نام یافت، به اتمام رسانید و جهت اخذ دیپلم راهی دبیرستان فردوسی مشهد گشت.
مجتبی پس از اخذ دیپلم ، بین رفتن به ارتش یا شهربانی ( نیروی انتظامی ) مردّد می شود . خودش می گوید:
در تهران بودم ، به جهت رفع این تردید و کسب اجازه از حاکم شرع ، به قم و محضر آیه الله بروجردی رفتم و قصد خودم را مطرح کردم ، آقا گفت:
سید به ارتش برو ، ارتش پولش مباح است ! )
و آنگاه از زیر تشکچه ای که رویش نشسته بود یک سکه ربع پهلوی( ربع بهار ) در آورد و به عنوان خرج سفر به من داد و گفت: فعلی
تا حالا کسی از من چنین سوالی نکرده است. –
وی با کسوت نظامی وارد دانشکده پزشکی فردوسی مشهد می شود و به عنوان بورسیه ارتش در سال ۱۳۳۶با مدرک دکترای پزشکی از دانشگاه مشهد فارغ التحصیل می شود.
دبستان( احمدیه ) که به نام سلطان احمد شاه قاجار در تربت تاسیس شده بود ، بعد از روی کار آمدن رضاشاه به ( رضائیه ) تغییر نام می یابد.
دکتر می گفت:
رضا شاه از مشهد به قصد بیرجند ، در تربت توقف داشت و دراین توقف ، از دبستان ماهم سری زد ، وی به همراه ( تیمورتاش) وزیر دربار ش ، وارد دبستان شد و پس از مراسم استقبال به سراغ ما دانش آموزان که در مقابل او صف کشیده بودیم ، آمد و از تک تک بچه ها ، هدفشان از در س خواندن را پرسید . چون به من رسید همان سوال را ازمن هم کرد ، ابتدا دست و پای خود م را گم کردم ، ولی کم کم خودم را جمع و جور کردم و گفتم:
می خواهم طبیب بشوم
رضا شاه پس از سوال ازتمام بچه ها در سخنان خودش این جمله را گفت:
( بچه های شرق از بچه های غرب قوی ترند )

دکتر مرد بسیار خیّر و درعین حال درویش مسلکی بود . جالب است بدانید ،( بنا به گفته ایی) زمین دوهکتاری استادیوم تختی ، یک از موقوفه های این مرد بزرگ به جامعه ورزشی تربت است که برخلاف دیگر خیّرین که فقط عهده دار بُعد مادی موقوفه خود هستند ( واین در جای خود ،بسیار هم ستودنی است ) وی، علاوه بربخشیدن این زمین ، خودش نیز به عنوان یک فرد ورزشکار و ورزش دوست به همراه یکی از خویشان نزدیک ( مرحوم دکتر سید ابوالقاسم علوی ) پای ثابت راه اندازی ورزش مدرن در شهر بودند و حتی مرحوم دکتر علوی ،به عنوان داور در میدانهای فوتبال آن زمان سوت میزد.
دکتر بعد از انقلاب ، زمین مزروعی وسیعی را در بالاتر از کارخانه کاشی فعلی به نام ( کلاته نخودی ) در اختیار سپاه قرارداد که محل استقرار فعلی تیپ ۶۱ محرم است.
مرحوم سرهنگ نقیبی در مصاحبه ایی که با نشریه ( شهر آرا ی) مشهد داشت درباره زلزله مخوف جنوب خراسان در سال ۱۳۴۷چنین می گوید:
چون خبر زلزله ۷/۸ریشتری منطقه (دشت بیاض و خضری و گناباد) را از رادیو شنیدم ، درحالیکه ریاست بیمارستان ارتش تربت را بر عهده داشتم ، داوطلبانه به همراه یک استوار و با یک اتومبیل ( دُج) ارتش و مقادیر زیادی کمکهای اولیه و دارو، راهی این منطقه شده و به مداوای مجروحین حادثه پرداختیم.
دکتر با اینکه هم از نظر ثروت و هم مقام نظامی و مقام علمی فرد مطرحی در شهرستان بود ، بسیار متواضع وافتاده بود و هیچ گاه از نام پر طَمطَراق دکتر و سرهنگ ( خصوصا در آن زمان ) استفاده حیثیتی نمیکرد و برعکس اصرار داشت که به عنوان یک فرد خیلی پایین تر از معمول، در جامعه جلوه کند، تا با پرستیژ یک افسر ارشد نظامی و یک پزشک حاذق.
این اواخر که پاهای پرتوان و ورزش دیده او دیگرتاب تحمل قد رسا و رشیدش را نداشت و مجبور بود با عصا قدم بزند ، بجای بکار گیری عصاهای گرانقیمت و کنده کاری، یک مفتول فلزی را به شکل عصا در آورده بود و از آن استفاده میکرد.
یکی از دوستان ( استاد مهر آمیز ) تعریف میکرد که در بحبوبه کمک رسانی به زلزله زده های دشت بیاض و خضری ، دکتر با یک اونیفورم ساده نظامی و بدون درجه در حال کمک رسانی به آسیب دیده ها بود ، در این بحبوحه ، یک درجه دار نظامی که گویا ،تازه درجه ایی گرفته بود و این درجه برای خودش خیلی جلوه میکرد ، بدون اینکه دکتر را بشناسد ، به لباس او گیر میدهد:
سرکار درجه ات کو ؟-
دکتر در کمال بی خیالی رو به او می کند و با لهجه تربتی به او می گوید:
…!!! برویَرَه
درجه دار نظامی جا میخورد و مجددا و با تشدد از او درجه اش را میپرسد

دکتر بار دیگر می گوید:
… برویَرَه-
درجه دار که خونش بجوش آمده و گمان میکند ، اویک نظامی ساده و یا سربازمتمرد چندین سال خدمت است ،با عصبانیت از او برگه مرخصی یا ماموریتش را میخواهد…
دکتر:برویَرَه…
درجه داربه شدت عصبانی شده و به دکتر دستور میدهد تا با او به چادر فرماندهی بیاید و گویا کمی هم با زورواُشتُلُم اورا با خود به چادر می برد . همینکه درجه دار کذایی وارد چادر میشود و احترام نظامی میدهد، با کمال تعجب میبیند که افسران و درجه داران داخل چادر از جا پریده و همه به حالت سلام نظامی و احترام ایستاده اند و با واژه های آقای دکتر و جناب سرگرد … اورا مورد خطاب قرارمیدهند!!!
با کمی دقت، درجه دار بیچاره می فهمد چه گندی کاشته ، سرش گیج میخورد وچون به خود می آید ، با کمال درماندگی و استیصال به دست و پای دکتر می افتد که:
جناب ! …غلط کردم! …. ببخشید !…. نشناختم –
دکتر بازهم با همان خونسروی به اومیگوید:
-مو که هَمُو اول گُفتُم ( برو یَره)!!!…
ادامه دارد…

مطالب مرتبط

۱ دیدگاه

  1. دکتر فریدون افتخاری گفت:

    با سلام
    آقای بختیاری در خاطراتشان از بزرگ مردی یاد کردند که بسیار ارزش یادآوری داشت.
    دکتر مجتبی نقیبی یا آنطور که ما در فامیل صدایشان می‌کردیم، اق مجتبی یک انسان درویش مسلک بی‌نظیر بود.
    اق مجتبی پسر خاله مادر من بود که در کودکی پدر خود را از دست داد و روان شاد مادرش که ما به ایشان خال‌بی‌بی (خاله بی‌بی ) می‌گفتیم پایش نشست وبزرگش کرد. اق مجتبی مثل مادرش قد بلند و رشید و ورزشکار بود . به تشویق و پشتکار مادر که بسیار دوست داشت پسرش دکتر شود به دانشکده پزشکی مشهد رفت و چون مادر قدری تنگدست بود ولی دوست نداشت از دیگران کمک بگیرد به ارتش پیوست که حقوق خوبی به بورسیه‌هایشان میداد.
    خاطرات فراوانی از آن روانشاد دارم که بذکر دو سه تایی می‌پردازم.
    گاهی که بتربت می‌رفتم مهمان ایشان میشدم . خودش واقدس خانم همسرشان مهمانداران بسیار خوبی بودند. من دانشجوی پزشکی بودم و در یکی از دفعات بمن گفت آقا فریدون ارتشی بودن در صف خوبه و پزشکی آزاد بودن. پزشک ارتش نه دکتره نه ارتشی . یک وقت هوس نکنی دکتر ارتش بشی.
    وقتی دوره تعلیماتی سربازی را تمام کردم و قرار بود محل خدمتم با توجه به وضعیت دوره تعلیماتی انتخاب بشود تعدادی از پزشکان وظیفه پارتی‌های بزرگ سپهبد و سرلشکر داشتند. پارتی من اق مجتبی که سرهنگ بود. من براحتی توانستم نیروی هوای مشهد را که می‌خواستم انتخاب کنم. آنقدر در پزشکی ارتش محبوب بود که همه علاقه داشتند به منصوب ایشان کمک کنند .
    بعدها که من در تهران دوره تخصصی میگذراندم چند روزی مهمان ما بودند.جمله ای که ازاو بخاطرم مانده سیار جالبه. جلو قفسه کتابهای من ایستاده بود وبکتابهای پزشکی و غیر پزشکی خیره نگاه می‌کرد . پرسیدم چیز جالبی جلب نظرتان کرده؟ بمن نگاه کرد و گفت آقا فریدون اگر کسی تمام مطالب یکی از این کتابها را کاملا بداند آدم دانایی است. بکنابها نگاه کردم ، همه را خوانده بودم ولی آیا آنها را میدانستم؟

    یاد او و مادر بزرگوارش بخیر
    درانتظار ادامه یاداشتهایتان هستم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *