دکتر محمد ابراهیم طبسیان را بیشتر بشناسیم ((بخش پنجم و پایانی بمناسبت چهلمین روز در گذشت ایشان ))

 

((بخش پنجم و پایانی ))

دکتر طبسیان که بعنوان استاد بیماریهای داخلی و غدد در دانشگاه تهران تدریس میکرد در بخش بیماریهای داخلی بیمارستان شریعتی با آقای دکتر نظام مافی همکاری مینمود پس از مدتی دکتر نظام مافی قرار شد یک مسافرت به خارج از کشور برود ودر این مدت چون ایشان در بیمارستان جم تهران هم فعالیت میکرد ( یک دستگاه اسکنر داشتند ) به دکتر طبسیان پیشنهاد نمود در مدتی که در خارج از کشور به سر می برد بجای ایشان در بیمارستان جم رفته و بیماران را ویزیت و درمان نماید . ایشان هم موافقت کرد و در طول مدت اقامت دکتر در خارج از کشور طبسیان تمام مسئولیتها را بخوبی انجام میداد . یک روز منشی بخش به دکتر طبسیان گفت چند نفرخارجی آمده و  با شما  کاردارند د من به منشی گفتم بگو تشریف بیاورند من می پذیرمشان  انها آمدند چند نفر امریکایی بودند . گفتند ما آمدیم خاورمیانه درباره فروش دستگاههای  اسکنر  (  ساخت شرکت  پیکر ساخت امریکا ) بود با من صحبت کردند و من گفتم در این باره باید  آقای دکتر مافی تصمیم بگیرند و من نمیتوانم برایتان کاری انجام بدم  در این موقع مسئولشان بمن گفت شما خودتان میتوانید این دستگاهها راخریده و یک مرکز تصویر برداری تاسیس کنید در برابر این پیشنهاد گفتم اولا که من امکان مالی و سرمایه ای ندارم وثانیا اگر هم امکانش را میداشتم باز هم باید نظر استادم را در این خصوص به پرسم و چون ایشان در مسافرت هستند بنابراین اکنون من به شما نمیتوانم پاسخی بدهم .

پس از چندی که آقای دکتر نظام مافی از مسافرت برگشتند من موضوع را با ایشان مطرح نمودم و ایشان گفتند چرا که نه خیلی هم خوبه شما اینکار را انجام بدید  من فکر میکنم اگر شما این کار را انجام بدید خیلی خوب است چون رشته پزشکی هسته ای  که یک چیز نوی هست ودر ایران شناخته  میشود  و حتما شما این کار را انجام بدید.

من به دکتر نظام مافی گفتم باشه من از طریق نماینده آنها در ایران سعی میکنم با آنها تماس بگیرم و شروع به تحقیق در این خصوص نمودم خوبست در این جا  باید عرض کنم  حمایتهای بیدریغ  آقای عباس خلقی در آن موقع خیلی موثر بود خداوند روحشان را شاد کند

مرکز پزشکی مرجان

مرکز پزشکی مرجان

مرکز پزشکی مرجان

من پزشکی هسته ای را همانطور که آقای دکتر نظام مافی پیشنهاد کردند تاسیس کرده و نام مرکز را بنام کوچکترین دخترم  مرجان گذاشتم ودر واقع دومین مرکز خصوصی در سطح ایران بود که فوق العاده در این زمان پیشترفت کرد بطوریکه در سالهای بعد  خیلی از پزشکان مایل به همکاری بودند و یکی از آن پزشکان آقای دکتر محسن ساغری بود که اکنون استاد این رشته در دانشگاه هستند و ما پس از مدت ۸ سال که مرکز هسته ای مرجان در خیابان فلسطین تاسیس شد ایشان  با من همکار شدتددر حال حاضر هم که من بدلیل بیماری به  مطب نمی روم ایشان مسئولیت مرکز را بعهده دارند و آنجا را اداره مینمایند  من در حال حاضر کار نمیکنم بیشتر مطالعه مینمایم چون در حال حاضر مشکل دارم که آنهم عدم تعادل در راه رفتن است و یک حالت گیجی دارم که شاید بخشی بخاطر بیماری و همچنین سن هم باشد . در حال حاضر تمام وقت خودم را با همسرم  می گذرانم واغلب در کیش هستم من مجموعه ای از کتابهای خواندنی را دارم و سعی میکنم در این اوقات مطالعه نمایم از کتابهای خیام و مولانا و عطار نیشابوری لذت می برم موسیقی گوش میدهم و سعی میکنم خیلی ها را به بخشم و به گذشته  زندگی فکر نکنم واز لحظات حال لذت به برم بقول یک روانشناس اروپایی که میگوید باید از لحظات  لذت به برید حتی وقتی که دستهایتان را می شورید و من هم در این حال و هوا هستم  و پذیرش دارم هرموقع مقرر باشه من آماده هستم و هروقت من این صحبت را میکنم همسرم خیلی ناراحت میشوددر اینجا لازم است بگویم از خداوند بزرگ برای جوانان شهرم آرزوی موفقیت و سعادت دارم و به امید دنیای بهتری برای همگان هستم

دکتر طبسیان پس از مدتی از کیش به تهران آمدند و در این مدت با ایشان همچنان تماس داشتم و چون دیدم دکتر مهدی آذر در زندگی ایشان تاثیر زیادی داشتند یک شب برایشان دوفایل صوتی از مصاحبه و خاطرات ایشان را فرستادم روز بعد دکتر طبسیان بمن تماس گرفتند و گفتند شما خاطرات چند سال گذشته ودوران دانشجویی مرا زنده کردید و خیلی تشکر کردند

دکتر محمد ابراهیم طبسیان

طبسیان

طبسیان

دکتر محمد ابراهیم طبسیان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هفته ها به ترتیب سپری میشد و با دکتر در تماس بودم و اخرین پیام صوتی ایشان مربوط به حدود تیرماه بود که ایشان گفتند من بدون هیچ دلیلی یک قسمت از لنگن و پایم بسیار در د میکند و در حال استراحت هستم و بعد از ان من از ایشان خبری نداشتم وفقط چون یک پرستار داشتند و صحبت هم با کسی نمیکردند تا اینکه متاسفانه متوجه شدم  در ساعت ۵ صبح سه شنبه سیزدهم آبانماه ۹۹ فوت کرده اند و من از طریق اطلاعیه در فضای مجازی مطلع شدم و پس از پرس جو از آقای آرمان ایلخان که نوه دکتر بودند جویا شدم ایشان در این مورد توضیحات را دادند  وگفتند بخاطر شرایط نامساعد ویروس کرونا مراسم خاکسپاری  و مجالس ترحیم و ختم برای آن روانشاد برگزار نگردید و ایشان در قطعه ۴ ردیف ۹ شماره ۲۹ در بهشت سکینه  کرج آرام گرفتند .

سنگ قبر آقای دکنر طبسیان

سنگ قبر آقای دکنر طبسیان

آرزو دارم در آینده با توجه به خواست آن روانشاد و عشقش به موطن اصلیش تربت حیدریه حرکتی  از سوی همشهریان و مسئولان  اتفاق بیفتد  تا نام ایشان در زادگاهشان ماندگار شود  انشااله.

حالاخاطرات همشهریان تربتی  در باره دکتر طبسیان

((آقای محمد حیدر خزاعی ))

دوست عزیزم آقای خطیبی از من خواستند تا خاطره ای را که در چندی قبل از روانشاد دکتر محمد ابراهیم طبیبیان برایشان تعریف کرده بودم،بازنویسی کنم. منهم برای اینکه یادی کرده باشیم از زنده یاد دکتر طبسیان طبیب شهیر دیارمان به ذکر  خاطره ای از بدو ورود ایشان به تربت می پردازم. در سالهای پیش از سال ۱۳۴۰ که در کلاس پنجم یا ششم دبستان قطب درس می خواندم ،برادرم که هفت هشت سالی از من کوچکتر بود یکی دوسالی بعد از تولد همیشه دچار اسهال استفراغ بود و تمام دکترهای تربت وگاهی که به مشهد می رفتیم دکترهای آنجا اورا ویزیت می کردتد، چند روزی خوب بود وبعد همان اش بود و همان کاسه. باور کنید در هر ماهی بیشترین روزها چنین بود. با وجودیکه سه چهارسال از عمرش می گذشت قاعدتا باید راه می رفت چنین نبود وپاهایش چون دو سیخ کبریتی بود که با پارچه شلواری براو پوشانده بودند. لبانش همیشه خشک دندانهایش را زنگار گرفته بود.پیش از ظهر جمعه ای بود که طبق معمولش حالش به هم خورد وچون در آن روز دکتر در تربت نبود وهمه با خانواده به اطراف می رفتند مادرم با داروهای خانگی مداوا می کرد ولی افاقه نداشت. تقریبا ناامید شده بودیم واورا روبه قبله خوابانده بودند. دست برقضا خدا رحمت کند مرحوم مشعوف سرکارگر شهرداری که برای انجام کاری به منزل ما آمده بود ،وقتی فهمید که چه شده است گفت الان که می آمدم آقای دکتر غلامرضا درستگو  داشت به مطبش میرفت. این را گفت وبادوچرخه اش راه افتاد که برود درشکه ای بگیرد. چند دقیقه بعد درحالیکه از پله های مطلب دکتر بالا می رفتیم او کیفش دستش بود و قصد خروج داشت. پدرم شرح داد که ایشان برگشت وسرسری روی تخت معاینه کرد وگفت تا چند ساعت دیگر می میرد. تصور کنید ابراز چنین حرفی برای پدر و مادر و شنیدن ان چقدر می تواند سنگین باشد. مرحوم پدرم فقط گفتند مرگ وزندگی دست خداست و شما وسیله ای بیش نیستید. به هرحال نسخه ای نوشت و چند دقیقه بعد از داروخانه ای که در فاصله ی ده پانزده متری مطب بود داروها تهیه وبی انصاف حتی وا نایستاد تا آمپولی را که نسخه کرده بود بزند در حالیکه می دانست پیدا کردن آمپول زن زمان بر بود. به هرحال پدرم که گفته دکتر ایشان را ناراحت کرده بود در فاصله بین مطب و داروخانه لثه شان ورم کرد و لپ شان باد کرد. دکتر رفته بود وما ماندیم که آمپول را چه کسی بزند که خوشبختانه داروخانه کسی را داشت. ان روز برادرم نمرد و فردا بعد از ظهر به مطب دکتر درستگو بردیم. پدرم گفت آقای دکتر هنوز زنده است.بی تامل گفت اگر تا حالا نمرده امشب می میرد.  دیگر پدرم طاقتش طاق شد و حرفهایی را که نمی بایست بزند زد. واز مطب بیرون آمدیم. به دکتر دیگری مراجعه کردیم  و چند روزی خوب بود. چندروز بعد حاج مرتضی رحمانی که هم دوست پدرم بودم وهم از طرف مادر خویشان بود به منزل ما آمد وقتی صحبت از بیماری برادرم شد واو در جریان هم بود گفت چند روزی است که آقای دکتر طبسیان به تربت آمده است واز او تعریف زیاد می کنند و شما که به همه ی دکترها اورا نشان داده اید ایشان هم ویزیتی داشته باشند بد نیست.چون سرشان خیلی شلوغ است من از پیشکار ایشان برای شما شماره می گیرم و فردا ظهر به مطب بروید. خلاصه رفتیم و دکتر ایشان راکاملا معاینه کرد و نسخه نوشت.  هنگام نوشتن نسخه به پدرم گفت یک قطره برای گوشش نوشتم و نک شربت تقویتی. خواهید گفت درد فلان جا به شقیقه چه ار تباطی دارد. من می گویم بی ارتباط نیست.ایشان گوشش چرک کرده و همین چرک سبب اسهال استفراغ او شده ودرین مدت دکتر ها متوجه نشده و اسهال اورا درمان می کرده اند.به همین دلیل چند روزی خوب بوده وبعد دچار می شده. دیگر احتیاج به ویزیت ندارد.روزی سه مرتبه قطره را در گوش بچکانید و این شربت را هم روزی سه مرتبه بخورد تا شیشه تمام شود او هم راه خواهد افتاد. ان شا ء الله شیشه دوم کاملا اورا آماده راه رفتن می کند. همینطور هم شد او به راه افتاد وماشاء الله خیلی هم تنومند شد . چندسال پیش درسمت ریاست بنیاد مسکن زاوه بازنشست شد واکنون در تربت زندگی می کند. صاحب فرزندی است که در حال گذران دوران خدمت سربازی با طرح  است ودر ضمن در دانشگاه آزاد تربت تدریس می کند و منتظر پایان طرح است که سر کلاس دکترا بنشیند( محمد حیدر خزاعی )

((خاطره آقای پرویز هادیزاده رئیسی))

شبی که با  همشهری و شاعر با احساس دیارمان در باره مرگ دکتر طبسیان گفتگو میکردم در حالیکه خیلی ناراحت بود عنوان کرد من زمانیکه متوجه شدم دکتر طبسیان فوت کرده در همان لحظه شروع به گفتن شعر نمودم که ان شعر در سایت به اشتراک گذاشتم و در همین موقع از ایشان پرسیدم آیا خاطره ای از ایشان دارید  آقای هادیزاده گفت اتفاقا یک اتفاقی در تربت افتاد که هیچوقت یادم نمی رود و آن موضوع حالت کما رفتن شوهر خواهرم آقا مصطفی ضیایی بود که در سال ۱۳۳۸ در تربت حیدریه اتفاق افتادداستان از این قرار بود .

یک شب حدود ساعت ۳ بامداددکتر طبسیان درب خانه مارا زدند و گفتند در حال حاضر آقای مصطفی ضیایی بخاطر کشیدن دندانشان که دکتر حیدری در تربت حیدریه کشیده خون ریزی کرده و معده ایشان پر خون شده و چون در حال استفراغ کرده و خون قی میکند و اگر بتوانی امشب سریع بروی به مشهد و از بیمارستان مشهد یک کیسخ خون بیاوری من اورا نجات میدهم در غیر اینصورت ایشان از دست میرود من هم نمیدانم با یک خودرو فولکسی که داشتم راه بین تربت و مشهد را چگونه رفتم و برگشتم و دقیقا ساعت ۷ صبح من به درب خانه خواهرم درمیدان مجسمه (شهدای فعلی ) رسیدم دیدم همه شیون میکنند من وقتی رسیدم دکتر طبسیان بلافاصله این خون را به ایشان تزریق کرد و بعد از چند دقیقه آقا  مصطفی  چشمهایش را باز کرد و شروع به بهبودی کرد و من  این خاطره را  هیچوقت فراموش نمیکنم(هادیزاده رئیسی)

 

((خاطره آقای جلال رفیع ))

شادروانِ زنده یاد، دکتر محمد ابراهیم طبسیان را، از دوره بچگی ام می شناختم. پزشکی بود ماهر و پر تلاش و مهربان، با قد و قامتی رشید و جذاب، و با صدایی متین و مودب و موثر.
چون طبیب فرهنگیان(کارمندان اداره آموزش و پرورش)هم بود، پدرم همیشه دست من یا برادرانم را می گرفت و به مطب ایشان در خیابان فردوسی جنوبی(در کوچه ای که خواروبار فروشیِ حاج ابوالقاسم فرشچی و طلا فروشی برازنده در جنب آن بود)،می برد. جذبه ی شخصیت دکتر طبسیان چنان بود که من در همان عالم کودکی مجذوب شده و همواره آرزو می کردم که در آینده درس پزشکی بخوانم و پزشک شوم. هروقت در دبستان یا دبیرستان به عنوان موضوع انشا می پرسیدند که در آینده می خواهید چه کنید و چرا؟ ، بدون تردید شرح می دادم که پزشک خواهم شد و دلیل می آوردم که چرا می خواهم پزشک شوم. در اثنای انشا نویسی، همچنان چهره و شخصیت دکتر طبسیان در ذهنم به عنوان الگو می درخشید.

بعضی وقت ها که مریضیِ من، یا یکی دیگر از شش برادر و سه خواهرم، یا مریضی خودِ پدرم سخت و سنگین می شد، دکتر طبسیان با محبت و بزرگواری، برای ویزیت و معاینه، از مطبش به خانه ما می آمد. البته چنین در نظر دارم که خانه دکتر هم در محله ی ما (گذر آسایش) بود و همسایه هم به شمار می آمدیم.

یک بار وقتی دکتر طبسیان به خانه ما آمده بود، با پدرم شوخی کردو گفت: جناب رفیعی! شما که خوشبختانه(!)تعداد فرزندانتان زیاد است و همیشه یکی از آنها نوبتِ مریضی اش فرا می رسد، خانه را تبدیل به بیمارستان کنید. تابلوی هم بر سر درِ خانه بیاویزید و بنویسید: بیمارستان رفیعی!

هنوز بوی الکلی را که به محض ورود به مطب دکتر حس می کردم، پس از شصت سال حس می کنم. (خصوصا که شادروان اصغر آقای خراسانی معروف به اصغر تُرکه هم مسئول بخش تزریقات مطب بود و منظره جوشیدن سرنگ های فلزی اش در آب داغِ روی چراِغ، هنوز در برابر چشمانم قرار دارد).
دکتر طبسیان را با آن پوشش سفید و چراغی که به دور سرِ ایشان بسته شده بود و بر پیشانی اش می درخشید، چه در مطب و چه در خانه ی خودمان از یاد نخواهم برد. و نیز این بیت شعر را که پدرم خطاب به دکتر طبسیان زمزمه می کرد و دکتر نجیبانه و حق شناسانه لبخند می زد:
گر طبیبانه بیایی به سر بالینم
به دو عالم ندهم لذت بیماری را

بیش از بیست سال بعد، (در سال ۶۹)، روزی که پدرم به تهران آمده بود، از من پرسید: در این سال ها از دکتر طبسیان هم خبری داشته ای؟ گفتم مطبش را بلدم و تقریباً هر روز در حین عبور تابلو مرکز پزشکی هسته ای را بر سر درِ مطب در خیابان فلسطین(کاخ)، می بینم. آدرس و کروکی مطب را به پدرم دادم. شب که به خانه برگشتم، به من گفت: رفتم به مطب دکتر طبسیان ولی منشی گفت امروز تشریف نیاورده اند.گفتم هر وقت آمدند سلام مرا به ایشان برسانید، فقط برای احوال پرسی آمده بودم. دلم برای ایشان تنگ شده بود. در سال های دور، پزشک فرهنگیان و پزشک خانواده ی ما بودند.
به قول سعدی:
نام نیکی گر بماند زادمی
به کزو ماند سرای زرنگار

روح آن بزرگوار شاد و نام نیکش زنده و جاوید باد. جلال رفیع

مطالب مرتبط

۱ دیدگاه

  1. شهرام گفت:

    متاسفانه امشب از فوت دکتر طبسیان باخبر شدم و بغض گلویم را می‌فشارد. سالها افتخار رفاقت با ایشون رو داشتم و بسیار ازشون خاطرات خوشی بیاد دارم. واقعا عالم فرزانه بود بدون کوچکترین غروری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *