ایران درودی امروز نمرد! او هیچوقت نمی میرد؛ فقط به نور پیوست و با این پیوند، نقاشی جدیدی را برایمان خلق کرد.
بگذارید اتفاق تلخ امروز را مثل خود او ببینیم و با همین نگاه مرور کنیم زندگی و اندیشه های زنی هنرمند را که ۸۵ سال مقاوم در برابر دشواری های زندگی ایستاد، یک دم ناامید نشد و هر لحظه از «نور» و «امید» گفت. او هرگز از رنگ سیاه در نقاشی هایش استفاده نکرد.
ایران امروز نمرد … «ایران باید زنده بماند!» (اشاره به آخرین جمله هنرمند پس از مرخص شدن از بیمارستان) و البته که می ماند. او هنوز هم کارهای ناتمام بسیاری دارد که باید انجام دهد. از راه اندازی موزه تا نقاشی هایی که هرگز نکشید. در این روزگار تلخ کرونا و سال های پایانی عمر، خصوصا از زمانی که ناامید از راه اندازی موزه ای بود که سالها آرزوی راه اندازی اش را داشت، درودی تا جان در بدن داشت، یک لحظه هم قلمو را کنار نگذاشت و روی بوم های سفید نقاشی کرد و نقاشی کرد. می گفت، «به جای مجوز موزه، مجوز ورود به عرش را گرفتهام!»
امشب او شاید برای خودش یک نقاشی دیگر بکشد. شبی که مادرش را به خاک سپرد هم همین کار را کرد. «آری، من شبی که مادرم را به خاک سپردم، پشت سه پایه نقاشیام قرار گرفتم و تا صبح نقاشی کردم. این، سوگواری من و ادای احترام برای مادری بود که با تمام عشق و وجودم دوستش میداشتم. من درد جدایی از مادرم را با نقاشی تقسیم کردم و در لایههای ضخیم رنگها گنجاندم. در باور من نخست باید واقعیت مرگ را پذیرفت تا درد جدایی را تاب آورد.»

دلیل مرگش در صبح پاییزی هفتم آبان ماه ۱۴۰۰ ایست قلبی به ایسنا اعلام شد اما … واقعیت این است که ایران درودی از همان سه ماه قبل که به ویروس کرونا مبتلا شد، دیگر سرپا نشد. در همان روزهای شهریور ماه که تولد ۸۵ سالگی اش را جشن می گرفتند، او در خانه و بعدها در بیمارستان با این ویروس مهلک دست و پنجه نرم می کرد و امیدوارانه در فکر بازگشت بود. چنانکه پس از مرخص شدن از بیمارستان با همان کلام قاطع و امیدوارانه همیشگی اش نوشت، «توانستم بار دیگر مرگ را شکست دهم.»
با چنین مختصاتی از یک زن هنرمند و عاشق، نمی توان تصور کرد که از زندگی و دشواری هایش خسته بود، شاید عشق به نور، در نهایت او را به این پیوند راضی کرد و به نور هم پیوست.
هدف اصلی اش چه در نقاشی و چه در زندگی رسیدن به «نور» بود؛ می گفت: «نور در همه جا حضور دارد. مهم این است که ما آن را در کجا جستوجو میکنیم یا در کجا مییابیم؟» این نوع نگاه درودی برخاسته از عرفان ما بود. او به مرحلهای از زندگی رسیده بود که می دانست هیچ نمیداند!
درودی حتی زمانی که به بیماری سرطان مبتلا شد از آن به عنوان معجزه زندگی اش یاد کرد؛ معجزهای که به او زنده بودن را یادآوری و هر ثانیه از زندگیاش را لبریز از عشق کرد.

او به خانواده ای مرفه تعلق داشت، تحصیلاتش را در بهترین دانشگاه های دنیا گذرانده و سپس به «ایران»، بازگشته بود. به نامش افتخار می کرد چون یادآور کشورش بود؛ کشوری که تا آخرین لحظه به آن عشق می ورزید و اصلا به ایران بازگشته بود تا در خاک ایران بمیرد؛ «در طول زندگیام بارها ثابت کردهام که تا چه اندازه ایرانزمین، تاریخ پرشکوه آن و هموطنانم را دوست دارم. من عاشق به دنیا آمدم و عشقم به ایران و تاریخ پرشکوه آن را همواره صادقانه ابراز کردهام.»
و در جایی دیگر گفته بود: «اسم من ایران است و با انتخاب این نام وظیفه بزرگی را به من محول کردهاند. به عنوان یک ایرانی، عشقم را با ملت ایران تقسیم میکنم و آن چیزی را که از هنر و آفرینش میدانم، به هموطنانم میگویم.»
بر این باور بود که اگر در کشوری مثل فرانسه به دنیا می آمد، قطعا این آدم نمیشد. ۶۰ سال در فرانسه زندگی کرده بود اما همچنان یکی از افتخارات زندگیاش را به دنیا آمدن در ایران می دانست.
«ثروت» برای ایران درودی مأمنی برای پناه بردن به خوشی های زندگی و دوری از معنویات نبود. او راز موفقیتش را در چند کلام به اختصار چنین تعریف کرده بود، «پدربزرگم یکی از ثروتمندترین مردان ایران بود و زمانی که من ۱۴ساله بودم او ورشکست شد و خودکشی کرد. این مسئله نگاه من به مسائل مالی را مشخص کرد و فهمیدم که ثروت اقتدار و توانایی میآورد اما بدبختی زیادی هم میآورد. آدمها از ابزاری به نام ثروت برای خود یک جهنم میسازند. وقتی شما نگاه خود را به ثروت متعادل کنید، زندگی خود را به تعادل میرسانید.»
