دکتر حسن راشد همشهری عزیزمان را بیشتر بشناسیم قسمت چهارم کاظم خطیبی
خاطره ای از مدرسه شیخ یوسفعلی در تربت حیدریه

دکتر حسن راشد در زمانیکه در مدرسه حاج شیخ یوسفعلی به تحصیل علوم فقهی مشغول بود می گوید روزی یک شخص مرتب و با قیافه شیک کت و شلوار و کرواتی با تعدادی از همراهانش وارد مدرسه شدو من اورا از دور نظاره می کردم و بعد از چند لحظه دیدم که با معلم من که حسین آقا طلبه روحانی بود در حال گفتگو شد و پس از آن معلم بمن گفت که بروم پیش آنها وقتی به آنها پیوستم دیدم که ایشان از من پرسید کتاب چه می خوانی من گفتم کتاب سیوطی و زمانیکه برایش خواندم خوشحال شد چون به نظرم زبان عربی را خوب می دانست و شاید هم در این مورد تجربه داشت و رو کرد به همراهانی که از اداره فرهنگ تربت حیدریه آمده بودند گفت یک جایزه ای برای ایشان در نظر گرفته و هدیه کنید در این موقع حسین آقا طلبه بزرگتر ما گفت ایشان بزودی کتاب مغنی را می خواند و اگر دوست دارید کتاب مغنی را برایش بگیرید من در آنجا گفتم نیازی نیست من خودم تهیه می کنم ولی آن شخص که معلوم شد رئیس اداره فرهنگ تربت حیدریه بود به یکی از همراهان که نامش آقای صباغیان بود گفت برایشان یک کتاب مغنی تهیه نموده و به عنوان جایزه تحویلشان دهید و آنها هم موضوع را یاد داشت کردند و بعد از آن از مدرسه خارج شدند ولی متاسفانه مدتی گذشت و خبری از جایزه من نبود و این در ذهنم جا گرفته بود که چرا ایشان قول داد ولی به قولش عمل نکرد . سالها گذشت . من سر انجام پزشک عمومی شدم . روزی در حالی که لباس رسمی کت شلوار و کروات زدم بودم در منطقه چهار طبقه ارگ مشهد قدم می زدم ناگهان متوجه همان شخص شدم که در جلو یک مغازه لوازم خانگی روی صندلی نشسته است و من جلو رفتم و گفتم سلام عرض می کنم وی گفت من شما را بجا نمی آورم؟ من گفتم شما قرار بود برای من یک کتاب مغنی هدیه بدهید ولی ندادید و حالا من پزشک شدم ایشان گفت خیلی خوشحالم که شما در این حرفه هستید ولی من مقصر نیستم آنها یادشان رفته بود و از ایشان خدا حافظی کردم .جالب است که اغلب جوانان در نوجوانی همه خاطرات را بیاد دارند و چقدر مهم است که مسئولان شهری و اجتماعی نسبت به این موارد توجه داشته باشند و این کار می تواند تاثیرات خوبی در آینده آنها بگذارد .

همانطورکه در گذشته مطرح شد چون در دوران کوچکی زنده یاد راشد به اتفاق پسر دایی ( حسین شیخی) و پسر عموی (جواد راشد ) در روستای کاریزک زندگی می کردند باهم در سن ۶ سالگی در مکتب آتو ابراهیمی شروع به آموختن نمودند آتو ابراهیمی زنی مومن ، مهربان و با تقوا بود و آنها سه نفری که تقریبا هم سن و سال بودنددر عرض دو سه سال الفبای فارسی و روخوانی قسمتی از قر آن را در آن مکتب آموختند .و اما برای آگاهی بیشتر از مکتب های آن دوره کافیست از مطالب درج شده در کتاب سرگذشت و خاطراتی از مراحل تحصیل سه دانشجو و یار دبستانی نوشته زنده یاد دکتر حسین شیخی بهره جوئیم

(در آن روزها مکتب خانه ها در منزل ملای مکتب خانه برحسب تعداد شاگردان در خانه مسکونی و یا در یکی از خانه های خشت و گلی نزدیک محل سکونت ملا بر قرار می شد و آنها فقط یک درب ورودی داشتند و به ندرت دارای پنجره یا منفذی بودند بدین جهت از نظر روشنایی و نور و هم چنین از نظر بهداشت وضع مناسبی نداشتند به ویژه در زمستان که هوا سرد می شد به اجبار در ورودی اتاق کلاس نیز بسته می شد و شاگردان هم بایستی هرکدام زیر اندازی که اغلب از پوست بز یا گوسفند ویا تکه نمدی بود برای خود می اوردند . زیر اندازها دور تا دور اتاق خاکی کنار هم پهن می گردید و شاگردان در کنار هم می نشستند زیر انداز ملا هم نهالی و یا نمد بزرگتری بود سوخت بخاری در زمستان هم از طریق بخاری حلبی و یا دیواری که با هیزم و قطعات چوب که دانش آموزان هر روز همراه خود می آوردند تامین می گردید.در این مکتب ها ساعت تفریح وجود نداشت دانش اموزان ظهرها برای نهار ساعت ۱۲ به خانه می رفتند و بعد از ظهر ساعت ۲ به مکتب باز می گشتند و ساعت چهار بعد از ظهر مکتب تعطیل می شد .البته در فصل بهار کلاس ها در محیط باز خانه تشکیل می شد و دانش اموزان زیر اندازهای خودرا در فضای باز پهن کرده ودر آنجا می نشستند )

پس از فوت مرحوم اتو ابراهیمی ما مدتی به مکتبهای آقا شیخ حسن پارسا و آقا عباسعلی رجبی که هردو اهل کاریزک و از اقوام بودند می رفتیم و به یاد گیری جزوات و کتب فارسی مرسومو رایج آن زمان بود که با نظم و نثر روان چاپ شده بود پرداختیم و سر انجام قرار شد با همین اندازه آشنایی به زبان فارسی کافیست وبه یاد گیری لغات و زبان عربی پرداختیم .دکتر راشد در سال ۱۳۲۵ برای ادامه تحصیل به تربت حیدریه رفت و در ابتدا به مکتب آقا شیخ ابراهیم بایگی شروع به ادامه فراگیری زبان عربی و صرف و نحو و منطق نمود و پس از یکسالی من و پسر دائی به لحاظ استفاده بیشتر به مکتب آقا سید حسین رفتیم که آنجا دارای میز و نیمکت بود و تعداد دانش آموزان هم بیشتر از مکتب قبلی بود وی مردی جدی ، سخت گیر وبا جبروت و خوش قلب بود در این مکتب علاوه بردروس عربی به تناوب یک و یا دومعلم کمکی برای آموزش حساب و تعلیم خط می آمدند جالب بود اداره فرهنگ تربت بارها از ایشان خواسته بود چنانچه بپذیرند که با برنامه و مواد درسی وزارت فرهنگ را تدریس نمایند این مکتب خانه نیز در ردیف مدارس فرهنگ قرار می گیرد ولی ایشان نپذیرفت ولی پسر عموی من در آن زمان به مدرسه دولتی می رفت و برای همین برایم جالب بود که منهم به این مکتب خانه می روم به هر حال پس از مدتی باز به اتفاق پسر دائی برای کسب اطلاعات علوم دینی به مدرسه حاج شیخ یوسفعلی رفتیم ودر آنجادر محضر زنده یاد آقا صدر الدین ربانی به فراگیری علم نحو به زبان عربی کردم و کتاب جامع المقدمات را شروع کردم و جالب این بود که آقا صدرالدین ربانی در مباحث خودش به شاگردانش از موارد مختلف در باره تاریخ و جغرافیا و اطلاعات عمومی سخن می گفت م من از این موضوع خیلی لذت می بردم و اطلاعات خوبی در این مدت کسب کردم و سرانجام در شهریور ماه ۱۳۲۸ به اتفاق دایی زاده خود به مشهد رفته ودر مدرسه سلیمان خان مستقر شدیم و پسر عموی من که در تربت حیدریه در دبیرستان دولتی درس می خواند پس از سه سال به مشهد آمد ودر دبیرستان فردوسی مشهد شروع به ادامه تحصیل نمود و این باعث شد ما سه نفر بیشتر همدیگر را ملاقات کنیم من در این مدرسه همزمان با تحصیل شروع به فراگیری دروس جدید هم نمودم و سر انجام در سال ۱۳۳۱ برای امتحانات ششم ابتدایی شرکت کردم و قبول شدم و برای ادامه در کلاسهای شبانه شروع به خواندن دروس طبیعی ،فیزیک ، شیمی ، ریاضی و هندسه و زبان کردم و به عنوان دواطلب در امتحان نهایی دوره اول دبیرستان یعنی کلاس نهم شرکت کردیم ودر سال ۱۳۳۲ موفق به گذراندان دوره اول متوسطه دبیرستان شدم ودرشهریور ۱۳۳۳ نیز امتحان دوره پنجم متوسط را گذراندم و و می بایست برای اتمام دوره دبیرستان در امتحان نهایی ششم متوسطه شرکت می کردیم که متاسفانه در موقع شروع امتحانات در سال ۱۳۳۴ مواجه شدم با بیماری پسر عموی عزیزم که ما همیشه باهم بودیم بعلت بی توجهی در یک عمل ساده آپاندیس جان خودرا از دست داد و من و پسر دایی خیلی ناراحت و افسرده شدیم در اینجا لازم است بگویم چرا عموزاده من جواد فوت نمود در زمانیکه ایشان در دبیرستان فردوسی مشهد در رشته طبیعی تحصیل می کرد برای دروس طبیعی این دبیرستان از دانشجویان دانشکده پزشکی استفاده می کردند و یکی از این دانشجویان دوره انترنی که برای تدرس در خصوص دروس طبیعی به کلاس ایشان آمده بود در باره آپاندیس سخن می گوید و علائم این بیماری را برای شاگردان شرح می دهد بطوریکه ایشان بعد از آن کلاس دچار توهم این بیماری در خودش شد و روزی به من مراجعه کرد و گفت من این مشکل را دارم و من اورا به دکتر بردم و جالب است پزشک گفت تو مشکلی نداری ولی ایشان باز به پیش همان دانشجوی پزشکی رفته بود وی به عموزاده ام پیشنهاد می کند که یک آزمایش خون بگیرد و معلوم میشود که گلبولهای سفید خون ایشان بالاست بعد می گوید تو آپاندیس داری در صورتیکه ایشان قدری گلبول سفیدش بالا بوده که خیلی وقتها آنهم طبیعی است و لی وی متقاعد می شود که آپاندیس داره و باید عمل کند و من حتی با دکتر قوام نصیری مشورت کردم ولی ایشان هم موافق عمل نبود و لی تاثیری در تصمیم وی نداشت در ضمن من با زن عمویم صحبت کردم و به ایشان گفتم نیازی نیست که این عمل انجام شود ولی ایشان گفت آقای روحانی گفته اند اصلا عمل آپاندیس آنقدر ساده است که مردم در تهران صبح به بیمارستان می روند و عصر بعد از جراحی مرخص می شوند بهر حال تلاش من سودی نداشت و قرارشد ایشان جراحی آپاندیس کند در آن موقع آقای دکتر مجیب پزشک متخصص از فرانسه دربیمارستان شاهرضا مشهد ( امام رضا فعلی ) بود و لی هیجگونه تجربه و سوادی در کار جراحی نداشت و ظاهرا” از طریق بالا حمایت می شد ودر دانشکده پزشکی هم تدریس می کرد وقتی من شنیدم که ایشان قرار است عمل کند وارد اطاق ایشان شدم و به او گفتم باید ایشان را دکتر محلاتی عمل کند و ایشان ناراحت شد و مرا از اطاق خودش بیرو ن کرد و من دیگر نتوانستم کاری انجام دهم البته من وصف این دکتر مجیب را از طریق همکارانش و در بیمارستان امام رضا شنیده بودم و می دانستم یک فرد چاق پر هیکلی بو
چطور پزشکی که بلد نیست آپاندیس عمل کند اجازه جراحی به او می دهند و روز بعد آقای حسینعلی راشد به محمد رضا شاه پهلوی تلفنی تماس می گیرد و به ایشان می گوید چطور ممکن است در شهرستان مشهد ما یک پزشکی نداریم که بتواند یک آپاندیس عمل کند و این شهر بزرگ نباید یک متخصصی داشته باشد و روز بعد از در بار به بیمارستان امام رضا ی فعلی تلگرافی می رسد که می گوید این پزشک جنایتکار را از بیمارستان بیرون کنید و اجازه عمل در این بیمارستان را ندارد البته ایشان از بیمارستان امام رضا بیرون گردید ولی در دانشکده پزشکی گاهی کلاسها را می رفت جالب است بعد از اینکه من وارد دانشکده پزشکی مشهد شدم دکتر خدیوی که متخصص قلب و عروق بود بمن گفت کاری که شادروان راشد انجام داد خدمت بزرگی بود که به پزشکی استان خراسان نمود

بیمارستان امام رضا مشهد
