دکتر حسن راشد در زمانیکه در مدرسه حاج شیخ یوسفعلی به تحصیل علوم فقهی مشغول بود می گوید روزی یک شخص مرتب و با قیافه شیک کت و شلوار و کرواتی با تعدادی از همراهانش وارد مدرسه شدو من اورا از دور نظاره می کردم و بعد از چند لحظه دیدم که با معلم من که حسین آقا طلبه روحانی بود در حال گفتگو شد و پس از آن معلم بمن گفت که بروم پیش آنها وقتی به آنها پیوستم دیدم که ایشان از من پرسید کتاب چه می خوانی من گفتم کتاب سیوطی و زمانیکه برایش خواندم خوشحال شد چون به نظرم زبان عربی را خوب می دانست و شاید هم در این مورد تجربه داشت و رو کرد به همراهانی که از اداره فرهنگ تربت حیدریه آمده بودند گفت یک جایزه ای برای ایشان در نظر گرفته و هدیه کنید در این موقع حسین آقا طلبه بزرگتر ما گفت ایشان بزودی کتاب مغنی را می خواند و اگر دوست دارید کتاب مغنی را برایش بگیرید من در آنجا گفتم نیازی نیست من خودم تهیه می کنم ولی آن شخص که معلوم شد رئیس اداره فرهنگ تربت حیدریه بود به یکی از همراهان که نامش آقای صباغیان بود گفت برایشان یک کتاب مغنی تهیه نموده و به عنوان جایزه تحویلشان دهید و آنها هم موضوع را یاد داشت کردند و بعد از آن از مدرسه خارج شدند ولی متاسفانه مدتی گذشت و خبری از جایزه من نبود و این در ذهنم جا گرفته بود که چرا ایشان قول داد ولی به قولش عمل نکرد . سالها گذشت . من سر انجام پزشک عمومی شدم . روزی در حالی که لباس رسمی کت شلوار و کروات زدم بودم در منطقه چهار طبقه ارگ مشهد قدم می زدم ناگهان متوجه همان شخص شدم که در جلو یک مغازه لوازم خانگی روی صندلی نشسته است و من جلو رفتم و گفتم سلام عرض می کنم وی گفت من شما را بجا نمی آورم؟ من گفتم شما قرار بود برای من یک کتاب مغنی هدیه بدهید ولی ندادید و حالا من پزشک شدم ایشان گفت خیلی خوشحالم که شما در این حرفه هستید ولی من مقصر نیستم آنها یادشان رفته بود و از ایشان خدا حافظی کردم .جالب است که اغلب جوانان در نوجوانی همه خاطرات را بیاد دارند و چقدر مهم است که مسئولان شهری و اجتماعی نسبت به این موارد توجه داشته باشند و این کار می تواند تاثیرات خوبی در آینده آنها بگذارد .
همانطورکه در گذشته مطرح شد چون در دوران کوچکی زنده یاد راشد به اتفاق پسر دایی ( حسین شیخی) و پسر عموی (جواد راشد ) در روستای کاریزک زندگی می کردند باهم در سن ۶ سالگی در مکتب آتو ابراهیمی شروع به آموختن نمودند آتو ابراهیمی زنی مومن ، مهربان و با تقوا بود و آنها سه نفری که تقریبا هم سن و سال بودنددر عرض دو سه سال الفبای فارسی و روخوانی قسمتی از قر آن را در آن مکتب آموختند .و اما برای آگاهی بیشتر از مکتب های آن دوره کافیست از مطالب درج شده در کتاب سرگذشت و خاطراتی از مراحل تحصیل سه دانشجو و یار دبستانی نوشته زنده یاد دکتر حسین شیخی بهره جوئیم
(در آن روزها مکتب خانه ها در منزل ملای مکتب خانه برحسب تعداد شاگردان در خانه مسکونی و یا در یکی از خانه های خشت و گلی نزدیک محل سکونت ملا بر قرار می شد و آنها فقط یک درب ورودی داشتند و به ندرت دارای پنجره یا منفذی بودند بدین جهت از نظر روشنایی و نور و هم چنین از نظر بهداشت وضع مناسبی نداشتند به ویژه در زمستان که هوا سرد می شد به اجبار در ورودی اتاق کلاس نیز بسته می شد و شاگردان هم بایستی هرکدام زیر اندازی که اغلب از پوست بز یا گوسفند ویا تکه نمدی بود برای خود می اوردند . زیر اندازها دور تا دور اتاق خاکی کنار هم پهن می گردید و شاگردان در کنار هم می نشستند زیر انداز ملا هم نهالی و یا نمد بزرگتری بود سوخت بخاری در زمستان هم از طریق بخاری حلبی و یا دیواری که با هیزم و قطعات چوب که دانش آموزان هر روز همراه خود می آوردند تامین می گردید.در این مکتب ها ساعت تفریح وجود نداشت دانش اموزان ظهرها برای نهار ساعت ۱۲ به خانه می رفتند و بعد از ظهر ساعت ۲ به مکتب باز می گشتند و ساعت چهار بعد از ظهر مکتب تعطیل می شد .البته در فصل بهار کلاس ها در محیط باز خانه تشکیل می شد و دانش اموزان زیر اندازهای خودرا در فضای باز پهن کرده ودر آنجا می نشستند )
پس از فوت مرحوم اتو ابراهیمی ما مدتی به مکتبهای آقا شیخ حسن پارسا و آقا عباسعلی رجبی که هردو اهل کاریزک و از اقوام بودند می رفتیم و به یاد گیری جزوات و کتب فارسی مرسومو رایج آن زمان بود که با نظم و نثر روان چاپ شده بود پرداختیم و سر انجام قرار شد با همین اندازه آشنایی به زبان فارسی کافیست وبه یاد گیری لغات و زبان عربی پرداختیم .دکتر راشد در سال ۱۳۲۵ برای ادامه تحصیل به تربت حیدریه رفت و در ابتدا به مکتب آقا شیخ ابراهیم بایگی شروع به ادامه فراگیری زبان عربی و صرف و نحو و منطق نمود و پس از یکسالی من و پسر دائی به لحاظ استفاده بیشتر به مکتب آقا سید حسین رفتیم که آنجا دارای میز و نیمکت بود و تعداد دانش آموزان هم بیشتر از مکتب قبلی بود وی مردی جدی ، سخت گیر وبا جبروت و خوش قلب بود در این مکتب علاوه بردروس عربی به تناوب یک و یا دومعلم کمکی برای آموزش حساب و تعلیم خط می آمدند جالب بود اداره فرهنگ تربت بارها از ایشان خواسته بود چنانچه بپذیرند که با برنامه و مواد درسی وزارت فرهنگ را تدریس نمایند این مکتب خانه نیز در ردیف مدارس فرهنگ قرار می گیرد ولی ایشان نپذیرفت ولی پسر عموی من در آن زمان به مدرسه دولتی می رفت و برای همین برایم جالب بود که منهم به این مکتب خانه می روم به هر حال پس از مدتی باز به اتفاق پسر دائی برای کسب اطلاعات علوم دینی به مدرسه حاج شیخ یوسفعلی رفتیم ودر آنجادر محضر زنده یاد آقا صدر الدین ربانی به فراگیری علم نحو به زبان عربی کردم و کتاب جامع المقدمات را شروع کردم و جالب این بود که آقا صدرالدین ربانی در مباحث خودش به شاگردانش از موارد مختلف در باره تاریخ و جغرافیا و اطلاعات عمومی سخن می گفت م من از این موضوع خیلی لذت می بردم و اطلاعات خوبی در این مدت کسب کردم و سرانجام در شهریور ماه ۱۳۲۸ به اتفاق دایی زاده خود به مشهد رفته ودر مدرسه سلیمان خان مستقر شدیم و پسر عموی من که در تربت حیدریه در دبیرستان دولتی درس می خواند پس از سه سال به مشهد آمد ودر دبیرستان فردوسی مشهد شروع به ادامه تحصیل نمود و این باعث شد ما سه نفر بیشتر همدیگر را ملاقات کنیم من در این مدرسه همزمان با تحصیل شروع به فراگیری دروس جدید هم نمودم و سر انجام در سال ۱۳۳۱ برای امتحانات ششم ابتدایی شرکت کردم و قبول شدم و برای ادامه در کلاسهای شبانه شروع به خواندن دروس طبیعی ،فیزیک ، شیمی ، ریاضی و هندسه و زبان کردم و به عنوان دواطلب در امتحان نهایی دوره اول دبیرستان یعنی کلاس نهم شرکت کردیم ودر سال ۱۳۳۲ موفق به گذراندان دوره اول متوسطه دبیرستان شدم ودرشهریور ۱۳۳۳ نیز امتحان دوره پنجم متوسط را گذراندم و و می بایست برای اتمام دوره دبیرستان در امتحان نهایی ششم متوسطه شرکت می کردیم که متاسفانه در موقع شروع امتحانات در سال ۱۳۳۴ مواجه شدم با بیماری پسر عموی عزیزم که ما همیشه باهم بودیم بعلت بی توجهی در یک عمل ساده آپاندیس جان خودرا از دست داد و من و پسر دایی خیلی ناراحت و افسرده شدیم در اینجا لازم است بگویم چرا عموزاده من جواد فوت نمود در زمانیکه ایشان در دبیرستان فردوسی مشهد در رشته طبیعی تحصیل می کرد برای دروس طبیعی این دبیرستان از دانشجویان دانشکده پزشکی استفاده می کردند و یکی از این دانشجویان دوره انترنی که برای تدرس در خصوص دروس طبیعی به کلاس ایشان آمده بود در باره آپاندیس سخن می گوید و علائم این بیماری را برای شاگردان شرح می دهد بطوریکه ایشان بعد از آن کلاس دچار توهم این بیماری در خودش شد و روزی به من مراجعه کرد و گفت من این مشکل را دارم و من اورا به دکتر بردم و جالب است پزشک گفت تو مشکلی نداری ولی ایشان باز به پیش همان دانشجوی پزشکی رفته بود وی به عموزاده ام پیشنهاد می کند که یک آزمایش خون بگیرد و معلوم میشود که گلبولهای سفید خون ایشان بالاست بعد می گوید تو آپاندیس داری در صورتیکه ایشان قدری گلبول سفیدش بالا بوده که خیلی وقتها آنهم طبیعی است و لی وی متقاعد می شود که آپاندیس داره و باید عمل کند و من حتی با دکتر قوام نصیری مشورت کردم ولی ایشان هم موافق عمل نبود و لی تاثیری در تصمیم وی نداشت در ضمن من با زن عمویم صحبت کردم و به ایشان گفتم نیازی نیست که این عمل انجام شود ولی ایشان گفت آقای روحانی گفته اند اصلا عمل آپاندیس آنقدر ساده است که مردم در تهران صبح به بیمارستان می روند و عصر بعد از جراحی مرخص می شوند بهر حال تلاش من سودی نداشت و قرارشد ایشان جراحی آپاندیس کند در آن موقع آقای دکتر مجیب پزشک متخصص از فرانسه دربیمارستان شاهرضا مشهد ( امام رضا فعلی ) بود و لی هیجگونه تجربه و سوادی در کار جراحی نداشت و ظاهرا” از طریق بالا حمایت می شد ودر دانشکده پزشکی هم تدریس می کرد وقتی من شنیدم که ایشان قرار است عمل کند وارد اطاق ایشان شدم و به او گفتم باید ایشان را دکتر محلاتی عمل کند و ایشان ناراحت شد و مرا از اطاق خودش بیرو ن کرد و من دیگر نتوانستم کاری انجام دهم البته
من وصف این دکتر مجیب را از طریق همکارانش و در بیمارستان امام رضا شنیده بودم و می دانستم یک فرد چاق پر هیکلی بود و اغلب پرستاران و کسانیکه در بیمارستان هم کار می کرداز عملکرد او راضی نبودند بهمین دلیل نگران بودم که او می خواهد عمل کند سر انجام جراحی صورت گرفت و روز بعد از عمل جواد حالت تهوع داشت و باز مجبور شدند ایشان را دوباره عمل کنند که متاسفانه عموزاده ام در حین عمل در گذشت در آن موقع صحبتهای زیادی می شد و یک نظر این بود که جراح قیچی را در شکم بیمار جا گذاشته است و نظر دیگر این بود که آپاندیس جواد را با روده اش دوخته اند . وقتی این اتفاق ناگوار رخ داد زنده یاد حسینعلی راشد که در تهران بود و متوجه مرگ پسر خواهرش شد در روز نامه اطلاعات مطلبی در آذرماه سال ۱۳۳۴نوشت که مفهوم آن چنین بود که با استناد به گفته های عالم روحانی استاد شیخ مفید گویا کسی که به کاری اشراف نداشته باشد و آن کار موجب از بین رفتن انسانی شود آن فرد جنایتکار است و مرحوم راشد در مقاله می گوید چطور پزشکی که بلد نیست آپاندیس عمل کند اجازه جراحی به او می دهند و روز بعد آقای حسینعلی راشد به محمد رضا شاه پهلوی تلفنی تماس می گیرد و به ایشان می گوید چطور ممکن است در شهرستان مشهد ما یک پزشکی نداریم که بتواند یک آپاندیس عمل کند و این شهر بزرگ نباید یک متخصصی داشته باشد و روز بعد از در بار به بیمارستان امام رضا ی فعلی تلگرافی می رسد که می گوید این پزشک جنایتکار را از بیمارستان بیرون کنید و اجازه عمل در این بیمارستان را ندارد البته ایشان از بیمارستان امام رضا بیرون گردید ولی در دانشکده پزشکی گاهی کلاسها را می رفت جالب است بعد از اینکه من وارد دانشکده پزشکی مشهد شدم دکتر خدیوی که متخصص قلب و عروق بود بمن گفت کاری که شادروان راشد انجام داد خدمت بزرگی بود که به پزشکی استان خراسان نمود
و ایشان گفت من تلگرافی که از دربار آمده بود دیدم و جالب است که ایشان هم گفت گویا دکتر مجیب قیچی را در شکم بیمار جا گذاشته است که این نتیجه بی تدبیری ایشان بوده است البته بعد از این کار بزرگ آقای حسینعلی راشد از طریق شاه دکتر مجیب از کار در بیمارستان بر کنار می شود و اولین پزشک متخصص جراحی بنام ” پرفسور روش بولون” از کشور بلژیک به عنوان رئیس بخش جراحی بیمارستان امام رضا مشهد انتخاب می گردد که در باره او بعدا اطلاعات بیشتری خواهم داد
زمانی که من می خواستم پایان نامه خودرا بگذرانم متاسفانه بدلیل اینکه آقای تکلو از دانشجویان پزشکی که پارتی داشت و بادکتر مجیب خیلی نزدیک وهم چاپلوسی می کرد چون از نظر درسی خیلی ضعیف بود و نمی توانست در امتحان نمره بیاوره دست بدامن دکتر مجیب شده بود که ازاو امتحان شفاهی بگیرد در حالیکه من آماده بودم امتحان کتبی بدهم دیدم گفتند شما هم بیائید بصورت شفاهی امتحان بدهید و قرار شده بود دکتر محلاتی این کار را انجام دهد ولی این آقای تکلو گفت چون دکتر مجیب استاد تمام است و آقای دکتر محلاتی استاد یار است من می روم و دکتر مجیب را می آورم و این شخص فردی بی سواد شیاد و چاپلوس بود و رفته بود ایشان را با خودرو فولکس واگونی که داشت به دانشگاه آورد و اعلام می کرد جناب دکتر مجیب من قرار است نخست وزیر بشوم و ترا بخدا جلو این حکم نخست وزیری مرا نگیر این نمره مرا بدهید که هم اکنون در دولت بمن قول نخست وزیری داده و منتظر مدرک پزشکی من هستند بهر حال ما وارد اطاق شدیم و دکتر مجیب از ما سئوال کرد و گفت چند دقیقه بروید بیرون و بیائید پاسخ بدهید وقتی من وارد شدم و پاسخ سوال رادادم از من پرسید شما با آن شیخ راشد فامیل هستی گفتن نه گفت اون از تربت حیدریه بود من گفتم من مدتها از تربت آمدم و در مشهد زندگی می کنم خلاصه آن دنبال آن اعتراضی که من برای عمل جواد داشتم می خواست مرا تنبیه کنه که من هم متوجه منظورش شدم وخودم را به بی اطلاعی زدم مقصودم این است که این عناصر ظلمی که به سیستم درمانی کشور می کنند قابل جبران نیست و همچنین در زمان دوره تخصص خودم در تهران متوجه شدم که تکلودر تهران آمده برای تخصص ودر یک درمانگاهی کار می کرد و تمام داروهای مفید از انبار درمانگاه را به سرقت برده بود .و اما یاد آورشوم که مرحوم جواد راشد در آذرماه ۱۳۳۴ در باغ رضوان مشهددفن گردید و من وپسر دائی دکتر حسین شیخی
به تربت و کاریزک رفتیم و مدتی درگیر کارهای خودمان بودیم و غم از دست دادن جواد موجب افسردگی ما شد که حتی قادر نبودیم در امتحانات دیپلم شرکت جوئیم .
جرقه ای که توانست به سرعت مسیر زندگی دکتر راشد را از طلبگی درمدرسه علمیه سلیمان خان مشهد به دانشکده پزشکی دانشگاه مشهد تغیر دهد
زنده یاد دکتر راشد در زمانیکه دوره های آموزشی دوره دوم متوسطه را در مشهد تا مرحله پنجم دبیرستان پیش رفته بود و هنوز هم در مدرسه سیلمان خان حضور داشت و از قدرت بیان خوبی بر خوردار بود روزی به اتفاق یار همیشگی و پسر دایی ( دکتر شیخی ) که در تربت حیدریه بودند از ایشان دعوت شد که برای علاقمندان به منبر رفته و برایشان روضه بخواند دکتر هم قبول می کند و برای حاضران در جلسه سخنرانی می نماید در پایان همه از اجرای سخنرانی وی تعریف و تمجید می کنند و متعاقب آن حاج شیخ محمد امین راشد که خود سخنور کاملی بود می گوید خیلی خوب منبر می روی و تسلط خوبی هم داری و ایشان را تشویق به می نماید که در حوزه علمیه بازهم به تحصیل ادامه دهد .دکتر راشد در گفتگوی من در سال ۱۳۹۹ از ملاقات یکی از فامیلهای مادرش در کاریزک با ایشان سخن گفت که موجب تغیراتی کیفی در زندگی اجتماعی ایشان گردید گویا روزی یکی از اقوام مادرشان از محله ضیا الدین تربت حیدریه به دیدن آنها آمده و آن زمانی بود که من برای دیدار مادرم به کاریزک آمده بودم و آن شخص از وضعیت زندگی ما از مادرم پرسید شما چطوری هزینه زندگی خود را تامین می کنید مادرم گفت بهر حال بچه ها کار می کنند و زندگی ماهم تامین می شود بعد وی روبه مادرم کرد و گفت به پسرتان بگوئید از فردا لباس روحانیت را به پوشد و کاسه گدایی را بر دارد و با روضه خوانی در آمد بیشتری داشته باشد ! در این لحظه من به شدت دلگیر شدم و عمیقا به فکر فرو رفتم که این چه بر خوردیست که او با من کرد !و هیچ جوابی به او ندادم ولی عمیقا ناراحت شدم در درونم دچار تضادی شدم که من باید چکار کنم و آنجا بود که تلنگری به ذهنم خورد که من باید کاری کنم که از نتیجه کارم راضی باشم و مصصم شدم که باید امسال دیپلم طبیعی خودرا بگیرم چون تا آن موقع از طریق متفرقه کلاس پنچم دبیرستان را به پایان رسانده بودم که بدلیل فوت پسر عمویم دلسرد شده و به اتفاق پسر دائی به تربت آمده بودم ولی سر انجام در شهریور سال ۱۳۳۵ من و پسر دایی دیپلم خودمان را دریافت کردیم ولی من هنوز در مدرسه سلیمان خان مشهد مشغول بودم البته لازم است بگویم دکتر شیخی که جلو تر از من از این مدرسه رفته و در دوره دانشکده فنی مشغول تحصیل بود و منهم دروس فقهی خودم را تمام کرده بودم و قرارشده بود من با آیت اله میلانی درس خارج را بخوانم و ایشان را برای خودم انتخاب کرده بودم ولی با توجه به تجربه پسر دائی تصمیم گرفتن در امتحانات پذیرش دانشکده پزشکی مشهد شرکت نمایم و خوشبختانه سر انجام با رتبه خوبی در آنجا پذیرفته شدم لازم به پاد آوریست که من در زمان تحصیل در مدرسه سلیمان خان ماهیانه ۲۰ تومان کمک هزینه می گرفتم و متاسفانه شرایط زندگی ما هم خوب نبود و بنابر این وقتی قرار شد ثبت نام کنم با مشکل مالی مواجه شدم و برای همین موضوع تقریبا حدود یک ماه من نتوانستم وارد دانشکده شوم تا اینکه این موضوع در بین دوستان مطرح شد و یک فرد خیری متوجه شد و پیغام داده بود که من هزینه دانشجویی ایشان را قبول می کنم و یک چک ۵۰ تومانی را بمن دادند و ارتباط من با آن شخص از طریق زنده یاد دکتر علی ابریشمی بود (متاسفانه ایشان نام این انسان را از من مخفی کردند و در این مورد چیزی نگفتن ) سر انجام من وقتی برای ثبت نام در دانشکده پزشکی مراجعه کردم استاد مربوطه گفت شما دیر آمدید و باید بروید و سال آینده مجددا ثبت نام نمائید من خیلی شوکه شدم و نمی دانستم بایدچکار کنم هرچه به ایشان می گفتم من در طول این مدت مریض بودم و نمیتوانستم برای ثبت نام مراجعه کنم وی پذیرای پاسخ من نبود . خوشبختانه به شادروان آقای دکتر قوام نصیری که از همشهریان اصیل و استادی مردمی بود مراجعه کردم وداستان را برایشان تعریف کردند و سر انجام ایشان گفت برو سر کلاس و حتی با اعمال نفوذ گفت نیازی نیست شهریه هم به پردازی و من هم سر انجام در کلاس حضور یافتم و جالب بود پس از گذشت یکماه من چنان به درس استادان دانشکده اشراف داشتم که یک روز یکی از آنها به چند نفری که در کلاس از نظر درسی ضعیف بودند گفت شما یک ماه از این دانشجو زودتر آمدید و ایشان علیرغم اینکه یک ماه هم از شما دیر تر آمده ولی شما بروید و از ایشان کمک بگیرید که برای من جالب بود و برای همین هم در پایان دوره با معدل خیلی خوب موفق به دریافت دانشنامه از دانشکده پزشکی درسال ۱۳۴۴ گردیدم . دکتر راشد همچنین گفت در طول این مدت در دانشکده من سعی می کردم مطالب مفید در باره سلامت و بهداشت مطالبی در روز نامه ستاره قطب تر بت حیدریه که با مدیریت مسئول روانشاد اسماعیل سهیلی منشر می گردید همکاری نمایم ادامه دارد ….