جلسه ی رونمایی و نقد و بررسی کتاب ( زاهدان_شهری که داشتم نوشته خانم زهره فروغی ) در کانون ادبی سلام با حضور جمعی از نویسندگان شعرا و مترجمین صورت گرفت

لازم به یاد آوریست که سرکار خانم زهره فروغی از  سال ۱۳۸۳ لغایت ۱۳۸۹ در تربت حیدریه در اداره آموزش و پرورش مشغول تدریس علوم زیست شناسی  بودند ودر زمانی که تربت حیدریه را ترک کرده بودند شعرزیبایی سرودند که مورد توجه همشهریان قرار گرفت که برای یاد آوری آنرا در پایان برای علاقمندان درج می نمایم البته من این کتاب را شخصا مطالعه کردم و بقدری ایشان قلم شیوایی دارند که رابطه خواننده و کتاب تا پایان به خوبی بر قرار است و این از شاهکارهای ایشان است نکته دوم در باره این کتاب اشتراک فرهنگی ، اجتماعی و سنتی دیارمان با منطقه  زاهدان دارد که بخوبی در اوراق این کتاب مشاهده می گردد و به عنوان یک همشهری توصیه می کنم مطالعه این کتاب را از دست ندهید واقعا عالی است  با آرزوی بهترینها برای ایشان  کاظم خطیبی

 

در روز دوازدهم اردیبهشت ماه ۱۴۰۲ مقارن با روز معلم جلسه ی رونمایی و نقد و بررسی کتاب در کانون ادبی سلام با حضور جمعی از نویسندگان شعرا و مترجمین صورت گرفت ابتدا خانم بارانی دبیر و مجری خانه ی سلام از آقای حجت فروغی مستند ساز پیشکسوت و آقای مجتبی طیاری آشتیانی نویسنده و منتقد ادبی و خانم ستاره محمدی نویسنده و خانم میترا راد دعوت کردند که رونمایی کتاب را انجام دهند . سپس آقای محمد مهدی آقاسی شاعر پیشکسوت تازه ترین شعرشان را که شب قبل سروده بودند برای میهمانان قرائت کردند و پس از آن نقد و بررسی کتاب توسط آقای مجتبی طیاری آشتیانی صورت گرفت

بخش کوتاهی از مقدمه ی کتاب :
آنچه در فصل‌های این کتاب می خوانید بخشی از خاطرات کودکانه ی این قلم است در میانه ی سال‌های ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷ زمانی که هشت تا ده ساله بودم . بخشی از خاطراتی که پایان دهه ی نخست زندگی مرا جاودانه کرد و اکنون تصویری واقعی، اما دور و دست نیافتنی از آن دوره ی رویا گونه که دیگر باز نخواهد گشت . خاطراتی مربوط به مردمی که در کنار آنان به سر می بردم و شهری که داشتم …

 

کتاب : زاهدان_شهری_که_داشتم
نویسنده: زهره_فروغی
انتشارات: دیرمان
تعداد صفحه : ۱۵۶
قطع کتاب : رقعی
سال چاپ : ۱۴۰۲
قیمت : ۹۵۰۰۰ تومان
راههای خرید کتاب : انتشارات دیرمان
سایت کتاب وب

شعر خدا حافظی با شهر تربت حیدریه و دوستان تربتی ام .
که در شهریور ۱۳۸۹ سروده شد و بار دیگر در اردیبهشت ۱۴۰۰ ویرایش ش

شعر خدا حافظی
تربت ای شهر ساده و آرام
که در آغوشت غنوده بودم من
هرگز از یاد من نخواهد رفت
که چه پای پیاده بودم من
سیلی از روزگار خورده بُدّم
که بدین جا فتاده بودم من
………
تو که مانند مادری عاشق
مهر و آغوش خود به من دادی
آسمان آبی و صافت
ماه و خورشید را به من دادی
آن درختان کاج سر به فلک
هر گلی داشتی به من دادی
دوستانی چو برگ ، سبزِسبز
با رویی مه جبین به من دادی
…….
دوستان ، وقت رفتن است اکنون
وقت دل را بریدن است اکنون
چه بگویم دلم به رفتن نیست
حکم پایم به رفتن است اکنون
………
می رود پا و قلب من باقی است
عشقتان در وجود من جاری است
تربت پاک این دیار غریب
همچنان روی جامه ام باقی است
رد زخمی که مرهم اش بودید
در ورای وجود من باقی است
زندگی رفتن است و ماندن نیست
گو فقط رد پای من باقی است
……….
دوستانم خدا نگه دار
مهربانی هایتان باشد
آسمان آبی تربت
جای دلهای صاف تان باشد
باز در شهر موسم پاییز
عطر گلهای زعفران باشد
تربتی ها خدا نگه دار
زعفران طلایتان باشد
بوته های گوّن و با بونه
زینت دشتهای تان باشد
تربتی ها خدا نگه دار
دشتهای فراخ تان باشد
……….
شسته شد روح من در این هامون
خیس شد فرش من در این کارون
تربتی ها خدا نگه دار
همه ی آبهای تان باشد
دختران عزیز تربتی ام
می روم از کلاس تان بیرون
ای عزیزان خدا نگه دار
پاکی قلبهایتان باشد

سراینده زهره_فروغی

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *